
| معرفي کتاب | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
مديران با تفكر علوي
همچو شمعي هستند كه ميسوزند و از خود نورانيت ميدهند

ویژگیهای منحصر به فرد مدیریت علوی
مديريت در محدوده قوانين الهي است :
در بينش اسلامي ، مديريت تا آنجا نافذ است كه تضادي با احكام الهي نداشته باشد و مدير در اين نظام ، هرگز نميتواند در اعمال مديريت ، از شيوههايي استفاده كند كه با قوانين و احكام الهي مغايرت داشته باشد .
مدير ، در نظام اسلامي بايد قوانين و احكام الهي را به خوبي بشناسد و كليه فرامين و دستوراتش را مطابق با قوانين و حدود الهي باشد.در غير اينصورت ، اوامر و فرامينش لازم الاجرا و قابل اطاعت نيستند . چنانچه پيامبر اكرم ( ص ) ميفرمايد : « اطاعت براي اجراي فرمان مخلوق نيست در صورتي كه معصيت خالق را موجب شود » . [1]بنابراين امر و فرمان مدير در صورتي قابل اجراست كه مطابق با فرامين الهي و در راستاي اطاعت از خالق باشد .
اگر به تاريخ نيز مراجعه نماييم ميبينيم كه شورشها و اعتراضات مسلمين در مقابل حكام و زمامداران ، زماني صورت گرفته كه از مجراي عدالت و حق خارج شدهاند و به ظلم و جور پرداختهاند .
مطالعه پيرامون بعثت انبياء نيز اين حقيقت را روشن ميسازد كه يكي از علل بعثت پيامبران ، حذف مديريتهاي طاغوتي و استقرار مديريت و ولايت خدايي ميباشد . چنانكه حضرت علي ( ع ) در يكي از سخنان خود ، علت بعثت پيامبر اكرم ( ص ) را چنين بيان مينمايد : « خداوند حضرت محمد ( ص ) را به حق و راستي برانگيخت تا بندگان خدا را از بندگي كساني همانند خودشان برهاند و به پرستش و بندگي خدا رهنمون گردد ، از فرمانبرداري بندگانش به فرمانبرداري خويش و از حوزه مديريت بندگان به حوزه مديــريت و ولايت خود بكشاند» . [2]
اين مسأله در اسلام به قدري حائز اهميت است كه حتي امام و رهبر جامعه نيز اگر به خلاف حكم و فرمان الهي دستور دهد ، اطاعتش واجب نيست و معصيت محسوب ميشود و هر نماينده و مسئولي نيز كه از جانب ولي و رهبر جامعه تعيين گردد ، موظف است كه فرمانش در راستاي فرامين و دستورات الهي باشد . حضرت علي ( ع ) وقتي مالك اشتر را به عنوان نماينده و حاكم مصر به آن سرزمين ميفرستد ، در نامهاي خطاب به مردم مصر ميفرمايد : « پس اي مردم مصر ، سخن نماينده علي را بشنويد و فرمانش را اطاعت كنيد در چيزي كه هماهنگ با ( حق ) باشد » . [3]
بنابراين از نظر اسلام ، متابعت از رهبر ، رئيس ، مدير ، مسئول و …. مطلق نيست بلكه مقيد به هماهنگي با « حق » ميباشد و هر گاه اين قيد حذف شد ، لزوم اطاعت نيز از بين خواهد رفت . پيامبر گرامي اسلام ( ص ) در حديثي گهر بار ميفرمايد : « همانا فرمانبرداري در كارهاي نيك است پس كسي كه به معصيت فرمان داد ، متابعتش نكنيد ». [4]
مديراني كه از مجراي حدود الهي خارج شده و بر خلاف دستورات الهي ، امر و نهي ميكنند بايد بدانند كه با اين كار اركان و پايههاي مديريت خويش را متزلزل نموده و زمينه سقوط و نابودي خويش را فراهم ساختهاند زيرا قوانين الهي ، منطبق با فطرت انساني است و مخالفت با فطرت انساني ، ثمرهاي جز سقوط ندارد و كاركناني كه به خاطر ترس و جهل از اوامر غير الهي پيروي ميكنند نيز بايد بدانند كه با اين كار خشم و غضب خالق را در مقابل رضايت و خشنودي مخلوقي متزلزل خريدار شدهاند و فرجام شومي در انتظارشان ميباشد .
كارمندي كه به منظور خوش خدمتي و جلب نظر مدير به دروغ و حيله و نيرنگ متوسل ميشود و حق را ناحق جلوه ميدهد ، بايد بداند كه خويشتن خويش را قرباني جاه طلبي و سودجويي فردي خودخواه ساخته و با بالا بردن او ، خود را به چاه افكنده است و در جرم و جنايت او شريك است .
لذا در حكومت اسلامي ، نه مدير حق دارد حكم و دستوري بر خلاف قوانين و احكام اسلامي صادر نمايد و نه زيردستان و مرئوسين حق دارند از چنين دستوري اطاعت نمايند و همگي در برابر خالق قادر و توانا مسئولند كه كُلُّكُمْ رَاعٍ وَ كُلُّكُمْ مَسْوؤلٍ عَنْ رَعيَّتِهِ .
مديريت بر مبناي كرامت است :
طبيعي است كه كاركردن با انسانها در هر مسلك و مرامي تابع چهارچوبهاي خاصي ميباشد و شرايط و ضوابطي دارد .
در نظام اسلامي ، مدير با توجه به كرامتها و منزلتهاي انساني ، مديريت ميكند و هر گاه اصول و شيوههاي مديريت به شخصيت و حيثيت انساني انسان ، لطمه وارد آورد ، آن مديريت ، اسلامي نيست .
در طول تاريخ بشريت ، هيچ مكتب و انديشهاي را سراغ نداريم كه همانند مكتب اسلام براي انسان و انسانيت ارزش قائل شده باشد . بيان نمونهاي از آيات و روايات اسلامي مؤيد اين حقيقت خواهد بود :
از ديدگاه قران :
1- انسان خليفه و جانشين خداوند در زمين است . [2]
2- پرتوي از روح خداوندي را در وجود خود دارد .[3]
3- اشرف مخلوقات است . [4]
4- مسجود فرشتگان است و قابليت برتري از فرشتگان را داراست .[5]
5- اسرار آفرينش را ميداند ، ميشناسد و منبع اسماء الهي است .[6]
6- بار امانت الهي را تنها او در بين موجودات عهده دار است .[7]
7- همه موجودات عالم ، در خدمت انسان و براي او آفريده شدهاند و …[8]
همچنين از ديدگاه روايات اسلامي :
1- هيچكس از مسلمانان را نبايد كوچك و حقير شمرد زيرا كوچك آنان در پيشگاه خداوند ، بزرگ است .[9]
2- دشنام به مؤمن ، موجب فسق و جنگ با او و كفر و غيبت او ، معصيت خدا و احترام مال او مانند احترام خون اوست .[10]
3- خداوند ، احترام مسلمان را از تمام آنچه در پيشگاه او محترم است ، بالاتر شمرده است . [11]
دنياي امروز ما متأسفانه با توسل به شيوههاي شيطاني و انديشههاي الحادي در حوزه مديريت ، انسان و انسانيت را آلت دست هواهاي نفساني و قرباني سود و نفع جمعي از قدرتمندان هوا پرست قرار داده است و از هيچ كوششي در راه استثمار بيشتر كاركنان در جهت جلب سود و نفع بيشتر براي كمپانيهاي آنان دريغ نميورزد به طوري كه انسان امروزي خود را در لابلاي چرخهاي صنعت ، مستهلك و مضمحل ميبيند .
به كار بردن تعابيري همچون « گوريلهاي باهوش » و « گاوهاي نر » براي انسان در مكتب مديريت علمي « فردريك تيلور » عمق اين فاجعه را نمايان ميسازد و اين در حالي است كه مكتب انسان ساز اسلام در هزار و چهارصد سال پيش ، انسان را « خليفه ا…» و « اشرف مخلوقات » ناميده است.
در مديريت اسلامي و علوي ، پاسداري از ارزشهاي انساني ، يكي از وظايف مهم مدير است و مدير بايد نه تنها خود ، در شيوههاي مديريت ، طبق اصول انساني عمل كند بلكه در حوزه مديريت او نيز هر كجا كه حيثيت انساني فرد يا افراد به خطر افتد بايد مسئوليت مستقيم پاسداري از والائيها و كرامات انساني را شخصاً به عهده بگيرد و در جهت اقامه عدل و رفع ظلم قيام نمايد .
روزي حضرت علي ( ع ) در عبور از كوچهاي ، پيرمردي فرتوت را مشاهده كرد كه دست گدايي به سوي رهگذران دراز نموده و تقاضاي كمك ميكرد . امام با ديدن چنين صحنهاي ، سخت ناراحت شد و فرمود : « اين مرد كيست ؟ و چرا گدايي ميكند ؟ » در پاســـخ گفتند : اين مرد ، نصراني است ! آن حضرت برآشفت و فرمود : « تا آن زمان كه قدرت كار كردن را داشت از او استفاده ميكرديد ولي اينك كه قدرت انجام كاري را ندارد ، بايد گدايي كند ؟! از بيت المال زندگي اين پيرمرد را تأمين كنيد .[12]
اه اسلام ، مديريت تكليف است نه حق . مديران پرورش يافته در مكتب آسماني اسلام ، خدمت در منصب مديريت را تكليف شرعي خود ميدانند و معتقدند كه مديريت ، وظيفه است نه سودجويي .
انديشمندان بزرگ اسلامي و حقوقدانان مسلمان ، هر كدام پيرامون حق و تكليف از جنبههاي مختلف بحثهاي مبسوط و مفيدي نمودهاند.
ما در اينجا جهت روشن شدن مطلب، تنها به شرايط حق و تكليف اشاره مينماييم تا مشخص شود كه چرا مديريت، تكليف است .
الف ) شرايط حق :
1- حق امري ثابت و پابرجاست ( چه صاحب حق قدرت بر احقاق آن داشته باشد و چه نداشته باشد ) .
2- بالغ و نابالغ ، بزرگ و كوچك ندارد .
3- عاقل و مجنون ندارد .
4- علم و آگاهي نيز نميتواند در حق تأثير بگذارد .
5- اختيار و آزادي و يا اجبار و اكراه در حق مؤثر نيست .
ب ) شرايط تكليف :
1- بلوغ : رشد لازم جسمي
2- عقل : رشد لازم عقلي
3- علم : آگاهي به موضوع و موارد تكليف
4- قدرت : داشتن توانايي بر انجام تكليف
5- اختيار : زمينه مناسب و آزادي لازم براي انجام تكليف[1]]
با توجه به شرايط مذكور ، به خوبي روشن ميگردد كه مديريت ، تكليف است نه حق و آنان كه در مناصب اجتماعي ، پست و مقام را وسيله سودجوييهاي خويش قرار ميدهند و در واقع مديريت را حق خويش ميدانند از اين حقيقت آشكار غافلند .
همچنين اين كه در روايات از مديريت به عنوان امانت ياد شده است و خداوند نيز در قران فرمان داده كه « امانتها را به صاحبانش برگردانيد ». [2]]نيز به خوبي بيانگر اين است كه مديريت ، تكليف است زيرا اگر حق بود ، برگرداندن آن به صاحبانش معنايي نداشت !
امام علي ( ع ) وقتي مسئوليت اداره سرزمين پهناور مصر را به مالك اشتر نخعي ميسپارد او را متوجه تكليف بودن مديريتش مينمايد و به او توصيه ميكند : « مهرباني با مردم را پوشش دل خويش قرار داده و با همه ، دوست و مهربان باش . مبادا هرگز چونان حيوان شكاري باشي كه خوردن آنان را غنيمت داني ، زيرا مردم دو دستهاند : دستهاي برادر ديني تو و دسته ديگر همانند تو در آفرينش ميباشند [3]]
از بيان امام به خوبي برميآيد كه مدير هرگز حق ندارد كه با زيردستانش هر گونه كه ميخواهد و دوست دارد ، رفتار نمايد و مكلف است با آنان رفتاري انساني ، دوستانه و صميمي داشته باشد . چنانچه در نامه ديگري كه به يكي ديگر از فرماندارانش به نام « اشعث بن قيس » نيز مينويسد اين نكته را صريحاً خاطر نشان ساخته ، ميفرمايد : « مديريت و حكمراني براي تو طعمه نيست ، آن مسئوليتي است بر گردن تو و كسي كه از تو بالاتر است ، از تو خواسته كه نگهبان آن باشي و وظيفه نداري كه در كار مردم به ميل و خواسته شخصي خود عمل كني و يا بدون ملاك معتبر و فرمان قانوني ، به كار بزرگي دست بزني » .[4]
ديريت در اسلام ، قبل از اين كه رياستمداري باشد ، خدمتگزاري است و مدير در اين منصب ، بايد با تيغ تيز مديريت در جهت خدمت به خلق خدا ، اقامه عدل و داد و رفع ظلم و تبعيض و بيعدالتي قيام نمايد .
مدير نبايد مسند مديريت را وسيله افتخار و نردبان نخوت قرار دهد ، زيرا آن دسته از مديراني كه ، مديريت بر يك تشكيلات را ، زمينه تجلي خصلتهاي نارواي شيطاني ميدانند و اين ميدان را بهترين عرصه براي تاخت و تاز غرورها و شيطنتهاي خود به حساب ميآورند، هرگز مدير اسلامي و انساني نيستند .
اين گونه مديران ، هيچ گاه قادر به خدمت نخواهند بود زيرا اينان مديريت را براي خدمت به ديگران انتخاب نكردهاند بلكه آن را وسيلهاي براي ارضاي اميال شخصي و نفساني خويش نمودهاند و اين كه در روايات از « رياست » به شدت انتقاد شده است ، اشاره به اين گونه مديريت دارد .
مولاي متقيان حضرت علي ( ع ) در مذمت « رياست » ميفرمايد : « رياست ، هلاكت و نابودي است » [1]. البته همانطور كه اشاره شد ، منظور از رياست در اين گونه روايات ، ارضاي هوسها و خواستههاي نفساني و شيطاني در پوشش مديريت است .
مردي خدمت حضرت امام رضا ( ع ) درباره شخصي كه مديريت را وسيله خودخواهيهاي خويش ميدانست ، سخني به ميان آورد و عرض كرد : او در مسند مديريت ، « رياست » را دوست دارد نه خدمت به مردم را ، امام رضا ( ع ) زيان چنين مديراني را براي جامعه در يك تمثيل زيبا و رسا بيان نمود و فرمود : « چنين رياستي براي ديانت و اعتقاد مسلمان ، زيانمندتر از اين است كه دو گرگ گرسنه در ميان گله گوسفندي بيفتند كه چوپان نداشته باشد » .[2]
در واقع امام رضا ( ع ) در اين بيان پر معناي خود ، مدير را حافظ و نگهباني براي منافع مردم به حساب ميآورد و هر گاه مدير به جاي چوپاني امانتدار و خدمتگزار ، گرگي گرسنه باشد ، بزرگترين زيان و فاجعه براي جامعه اسلامي به وجود ميآيد .
در حكومت علوي ، مديريت تنها از آن جهت ارزش و اعتبار دارد كه وسيلهاي براي خدمت به خلق و احقاق حق و رفع ظلم و دفع
باطل باشد چنانچه امير المؤمنين علي ( ع ) ، خطاب به عبدا… ابن عباس ميفرمايد : « به خدا سوگند ، اين كفش كهنه پر از وصله ، در نزد من از حكومت بر شما محبوبتر است و من اگر اين حكومت را پذيرفتهام ، فقط به خاطر اين است كه حقي را ثابت كنم و باطلي را از ميان بردارم » .[3]
بنابراين در حكومت اسلامي ، خدمت نبايد وسيلهاي براي حاكميت و رياست باشد بلكه به عكس حكومت بايد وسيلهاي براي خدمت باشد .
سعدي ، شاعر محبوب و بلند آوازه ايراني در حكايتي زيبا اين مطلب را به خوبي تبيين كرده و ميفرمايد : « درويشي مجرد به گوشه صحرايي نشسته بود ، پادشاهي بر او بگذشت ، درويش از آنجا كه فراغ ملك ، قناعت است سر برنياورد و التفات نكرد . سلطان از آنجا كه سطوت سلطنت است ، برنجيد و گفت : اين طايفه خرقه پوشان بر مثال حيوانند و اهليت آدميت ندارند ! وزير نزديكش آمد و گفت: اي جوانمرد ، سلطان روي زمين بر تو گذر كرد ، چرا خدمتي نكردي و شرط ادب بجا نياوردي ؟ گفت : سلطان را بگوي ، توقع خدمت از كسي دار ، كه توقع نعمت از تو دارد و ديگر بدان كه ملوك از بهر پاس رعيتاند ، نه رعيت از بهر طاعت ملوك !
پادشه ، پاسبان درويش است گر چه رامش به فرّ دولت اوست
گوسپند از براي چوپان نيست بلكه چوپان براي خدمت اوست [4]
1) غرر الحكم و دررالكلم آمدي – ج 1 – ص 452 .
2) اصول كافي ، كتاب الايمان و الكفر ، باب طلب الرياسه .
1) نهج البلاغه – ترجمه محمد دشتي – خطبه 33 .
2) گلستان سعدي – باب اول – حكايت 28 .
قران كريم در مورد امانت و امانت داري ميفرمايد : « همانا خداوند شما را فرمان ميدهد كه امانتها را به صاحبانش باز گردانيد .»[1]
علامه طباطبايي (ره ) در تفسير الميزان ، امانت را اين چنين تعريف كرده است : « امانت ، چيزي است كه براي نگه داري به ديگري سپرده ميشود تا بر آن محافظ باشد و پس از محافظت به امانت گذار باز گرداند .»[2]
در يك نظام اسلامي ، همه سمتها و مقامها و كليه پستها و منصبها ، امانتهاي خاص الهي هستند كه به وديعه در اختيار مسئولان قرار ميگيرند و حفظ آنها از گزند افراط و تفريط ، از وظايف حتمي صاحبان آنهاست و احترام به امانت و پاسداري آن از آسيب تطاول و گزند چپاول ، از دستورات ضروري دين مبين اسلام مي باشد .
مولاي متقيان علي عليه السلام در برنامهاي كه به نماينده و فرماندار خود در آذربايجان بنام « اشعث بن قيس » مينويسد ،چنين ميفرمايد : « مديريت و حكمراني براي تو طعمه نيست آن مسئوليت در گردن تو ، امانت است و كسي كه از تو بالاتر است ، از تو خواسته كه نگهبان آن باشي و وظيفه نداري كه در كار مردم به ميل و خواسته شخصي خود عمل كني و يا بدون ملاك معتبر و فرمان قانوني ، به كار بزرگي دست بزني . اموالي كه در دست توست از آن خداوند ميباشد و تو خزانه دار آنها هستي تا آن را به من بسپاري
اميدوارم كه براي تو بدترين فرمانرواها نباشم . »[3]
همچنين در نامه ديگري كه به يكي از فرماندارانش نوشته است ، فرموده : « به من درباره تو گزارش نامطلوبي رسيده است كه اگر چنين خبر تأسف باري درست باشد ، پروردگار خود را به خشم آورده و امام خود را نافرماني و در امانت خود ، خيانت كردهاي . »[4]
همانطور كه ملاحظه ميشود از ديد مولا علي عليه السلام ، مناصب و مديريتها تنها امانت الهي ميباشند و بايد به دست كساني سپرده شوند كه امانت داري صالح و شايسته باشند و اين شرط ، از مهمترين ملاكها و شرايط احراز مديريت در حكومت علوي است .
ارزش و اهميت اين صفت در مديريت و حكومت داري تا بدانجاست كه حضرت علي ( ع ) آن را « اساس ايمان » و « سر فصل اعتقادات انسان » معرفي ميكند . [5]
مدير جامعه اسلامي بايد بداند كه منصبي كه در اختيار اوست ، يك وديعه الهي است كه خيانت به آن ، خيانت به خداوند محسوب ميگردد . كه گناهي نابخشودني است و سرانجام بايد روزي اين امانت را به ديگري بسپارد ، بنابراين پايدار و ماندني نيست و چنانچه خردمندان گفتهاند : « چيزي كه نپايد دلبستگي را نشايد » . پس شايسته نيست كه مدير به پست و مقام ومنصب دل ببندد و خود را براي هميشه مالك و صاحب اختيار آن بداند .
حضرت علي ( ع ) در كلام زيبايي اين حقيقت را بيان نموده و ميفرمايد : « اگر مقام ماندني بود ، به تو نميرسيد » . [6]
۱) قران كريم – سوره نساء آيه 58 .
۲) تفسير الميزان – جلد 16 – ص 370
۳)نهج البلاغه - نامه 5 - ترجمه محمد دشتي .
۴)نهج البلاغه - نامه 40 -ترجمه محمد دشتي.
۵) غررالحكم و درر الكلم آمدي – ج 1 - ص 136.
| ۱۹ دي ۱۳۸۴ - بعد از ظهر ۱۴:۱۲ | كد خبر : ۳۳۳۰۵ |
پيرو انتشار گسترده اظهارات برخي افراد در زمينه تشكيك در جمهوريت نظام و ايجاد تعارض ميان «جمهوريت» و «اسلاميت»، سخنان آيتالله خامنهاي، رهبر انقلاب كه در بيستوسوم اسفندماه سال 1380 به صورت مشروح به اين ادعا پاسخ دادند، منتشر ميشود.
نظر به اهميت اين بيانات و به منظور روشنگري كه زايل كننده بساط فتنه و شبهه است، متن سخنان ايشان در آن ديدار را عينا براي استفاده خوانندگان گرامي منتشر ميكنيم:
بسم الله الرحمن الرحيم
خيلي لطف فرموديد آقايان محترم. بعد از اين جلسات پركار، بنده را هم به زيارت خودتان محظوظ كرديد و اميدواريم كه خداوند متعال بركات خودش را بر اين دلها و عزمها و نيتها و تلاشهايي كه صورت ميگيرد نازل كند و انشاء الله اين جلسه را منشأ بركات الهي براي مردم قرار بدهد. مسلماً جمع خبرگان محترم كه به رأي مردم و به خواست و شناخت مردم اين مسئوليت سنگين را بر عهده گرفتند، يكي از حساسترين نقاط مجموعه نظام جمهوري اسلامي است و خيلي تلاش شد از اوايل كه اين مجلس در چشم مردم، درافكار عمومي، به صورت يك مجلس تشريفاتي تلقي بشود، ليكن گذشت زمان و حضور و فعاليت بجاي اين مجلس در لحظات حساس، نشان داد كه چقدر اين مجلس براي نظام اسلامي و براي كشور مهم است.
مجلس خبرگان
اين اهميت قهراً بحثها و تصميمگيريها و مطالعاتي و تفكراتي كه در داخل اين مجلس و براي اين مجلس هست، رتبه اهميت اينها را هم بالا ميبرد. مهم اين است كه خبرگان، معتمد مردم و امين مردمند در يك امري كه اهم امور در نظام سياسي كشور ماست.
مجلس خبرگان مظهر مردمسالاري ديني
در واقع مجلس خبرگان مظهر مردمسالاري ديني است. از يك طرف حضور مجلس و انعقاد اين مجلس متكي است به مردم، از يك طرف اعضاي اين مجلس كساني هستند كه با معيارهاي اسلامي در باب نظام سياسي اسلام و مسئله حكومت آشنا هستند و از اين معيارها تخطي نميكنند. اين نموداري است از همان چيزي كه ما اسمش را ميگذاريم مردمسالاري ديني. مردم سالاري ديني كه امروز تبلور پيدا كرده است در نظام جمهوري اسلامي نبايد اشتباه بشود با دمكراسيهاي رايج غربي؛ ولو [اگر] وجوه اشتراكي هم داشته باشند، ليكن فرقهاي عنصري و جوهري متعددي هم دارند.
اساس جمهوريهاي غربي و به اصطلاح رايج خودشان «جمهوريهاي لائيك»، در غرب و تبعه آنها در جاي ديگر دنيا، نشاندن حق مردم به جاي حق خدا، يا رأي مردم به جاي نظر و فتواي دين هست. از همان حدود قرن هجدهم، اواخر قرن هجدهم كه اين جور جمهوريها از فرانسه شروع شد و در نقاط ديگر اروپا به تدريج راه پيدا كرد؛ اين حركت در واقع يك حركتي بود در مقابل نظامهاي قبل از اين دوره در اروپا، و يك مجموعه اي از حركات بود كه نقطه مقابل آن، تفكرات قرون وسطايي اروپا قرار داشت.

جمهوري اسلامي
جمهوري اسلامي در واقع با هر دو نوع اين جريانهاي اروپايي، چه آنچه كه در قرون وسطا يا قبل از همين قرن هجدهم در اروپا وجود داشت، هم با او مخالف است. هم با آنچه كه بعداً به عنوان عكس العمل آن به وجود آمد، مغاير و مخالف است.
آنچه كه قبلاً وجود داشت، حكومتهاي استبدادي، موروثي، متكي بر تقلب و غلبه يك قدرت، يك فرد مقتدر يا يك جمع مقتدر بر امور يك كشور بود، اساس اين بود؛ اسلام با اين مخالف است. آنچه كه بعد به وجود آمد اين بود كه حق را منحصراً درانتخاب مردم، در رأي مردم و با خواست مردم منطبق بدانند (حالا لااقل در شعار و در ارايه فكر و تئوري اين جور است، ولو حالا در واقع اين جور نيست؛) اين هم اسلامي نيست. در اسلام حق الله رقيب حق الناس نيست؛ نقطه مقابل حق الناس نيست. حق مردم، همه حقوق مردم، از جمله حق انتخاب كه قطعاً براي مردم وجود دارد در امر حكومت، اين ناشي است از حكم الهي. همه حقوق مردم اعتبارش متخذ است از حاكميت خداوند و آنچه كه خداي متعال مقرر فرموده است. لذا در قرآن كريم آن جايي كه تجاوز و تعرض به حقوق مردم است- مثل مساله ربا كه تعرض به اموال مردم است- تعبير شده است «فأذنوا بحرب من الله»(1) اين حرب الهي است. با اين كه اين تجاوز به حقوق انسانهاست اما جنگ با خداست. يا در آن جايي كه فساد في الارض است كه «و يسعون في الارض فسادا»، اين «يحاربون الله و رسوله» است، اين حرب الهي است؛ تعرض به حقوق مردم است، اما محاربه با خداست. چون حقوق مردم، آنچه كه متعلق به مردم است با همه وسعتي كه دارد، اين تكليف الهي است، حقي است كه خدا براي مردم معين كرده است، تكليفي است كه خدا براي كساني كه امور مردم را برعهده دارند، نسبت به مردم بر دوش آنها گذاشته است. لذا جمهوري اسلامي همان طور كه مكرر عرض شده است، يك مركب انضمامينيست كه تركيبي باشد از چيزي به نام جمهوري و چيزي به نام اسلامي، تا يكي بگويد كه من طرفدار جمهوريتم بيشتر، يكي بگويد من طرفدار اسلاميتم بيشتر؛ اين جوري نيست. اصلاً ميتوان گفت مركب نيست، [بلكه]يك حقيقت است. آن جمهوري است،آن اتكاء به آراء مردمياست كه خدا آن را مقرر كرده است، خدا موظف كرده است ما را كه در اين زمينه رأي مردم را، انتخاب مردم را، اراده مردم را معتبر بشماريم.

نهج البلاغه و نضييع حفوف مردم
درنهج البلاغه يك جايي اميرالمؤمنين (عليه الصلاه والسلام) راجع به نضييع حفوف مردم صحبت ميكنند، ميفرمايند كسي كه اين كارها را بكند «كان حربالله»؛ اين محارب خداست.
جمهوري اسلامي يعني آن نظام سياسي يي كه براي مردم، حق قائل است، با همه اين سعي يي كه براي حق مردم وجود دارد و در همه اين قلمرو عظيم با اتكاء به اراده خدا و تشريع الهي. بنابراين كسي اگر با اعتقاد به اسلام به حق مردم تعرض كند، تجاوز كند، اين منتظرعقوبت الهي بايد باشد.
مشكل ما در نظام جمهوري اسلامي فقط اين نيست كه مردم به ما بدبين ميشوند يا از ما عقيده شان برميگردد. مشكل ما تكليف شرعي هم هست ولو مردم نفهمند؛ يك جايي، يك حركتي را انجام بدهيم، تضييع حقوق انسانها بشود، هيچ كس هم نفهمد. تبليغات هم آن چنان پرسر و صدا باشد، مثل تبليغات همين غربيها و همين آمريكاييها كه در همين آراي رئيس جمهوري كنوني آمريكا اكثريت را با جار و جنجال و سر و صدا زدند كنار، اقليت را جاي اكثريت نشاندند؛ تبليغ هم كردند، مدعي دمكراسي هم هستند. اين جور نيست كه تبليغات را هم حالا سر و صدايش را بالا كنيم، هيچ كس هم نفهمد كه اين جا تعرض شد به حقوق مردم و پايمال شد حق مردم، قضيه حل باشد، نخير؛ مشكل ما، مشكل تكليف شرعي هم هست، يعني هر كسي در سرتاسر اين پيكره عظيم حكومت - كه حكومت، متمركز و متجلي نيست فقط در شخص رهبري، همه اجزاي حكومت،همه در اين مردم سالاري ديني و وظايفي كه از اين ناحيه برعهده آنهاست، همه سهيمند؛ چه رئيس جمهور باشد، چه رئيس يك قوه باشد، چه نماينده مجلس باشد، چه مسئوليتي درهر گوشه يي داشته باشد - تكليف همه اين عرض و طول وسيع اين است كه حقوق مردم را رعايت كنند لله؛ اين دو تا با هم همراهند، يكي هستند. حق مردم ناشي از حق الهي و تكليف الهي است. اين پايدارترين وسيله است و مستحكمترين وسيله است براي حفظ حقوق مردم.
اگر درنظام مردم سالاري ديني،در نظام جمهوري اسلامي افراد درست گزينش بشوند در هر مرحله يي از مراحل و مرتبه يي از مراتب حكومت، اگر واقعاً با صلاحيتهاي متناسب با آن مرتبه افراد گزينش بشوند، هيچ حقي از مردم ضايع نخواهد شد؛ ميشود اين را اطمينان داشت. حق مردم اين جوري است كه حفظ خواهد شد و تضييع نخواهد شد. در حالي كه در دمكراسيهايي كه ريشه و پايه استحقاق مردم و حق مردم يك فلسفه الهي نيست، متكي به تكليف الهي نيست؛ آن جا نه، آن جا ممكن است كه حق هم ضايع بشود.انسانها چون مراقبي، رقيبي، تكليفي، مسئوليتي وراي همين چيزهايي كه مردم ممكن است بفهمند و بدانند، براي خودشان قائل نيستند، لذا آنجا تضييع حق مردم زياداست.خطاي بزرگي است اگر ما امروز مردم سالاري بااين عمق را، اعتناي به حق مردم را با اين فلسفه عميق، اين را مخلوط كنيم و بياميزيم يا اشتباه كنيم با آنچه كه در غرب وجود دارد؛ مردم سالاري حقيقي اين است و شارع مقدس بر طبق موازين فقهي يي كه دست ما هست،

دردوران غيبت امام معصوم (عليه الصلاه والسلام) اين وظيفه يا تكليف يا حق حكومت و حاكميت را با يك صلاحيتهايي مقرون كرده، بدون اين صلاحيتها اين حق وجود ندارد، اين اجازه وجود ندارد؛ چون اصل، عدم تسلط هيچ انساني است بر انسان ديگر. آن جايي كه ميخواهد تصرف كند يك انساني در امور انسانهاي ديگر، اين بايد اين صلاحيتها حتماً وجود داشته باشد. تشخيص اين صلاحيتها هم طبق يك رويه عقلايي مورد اعتماد بر عهده كساني است كه توانايي اين كار را دارند و در نظام جمهوري اسلامي مردم از اين طريق انتخاب خودشان را و بيعت خودشان را اعلام ميكنند. حضور مردم و انتخاب مردم به وسيله انسانهايي كه اين صلاحيتها را ميشناسند و توانايي آن را دارند كه اين را دركسي تشخيص بدهند و وظيفه آن را دارند كه اين را نظارت كنند و بقاي آن را و حفظ آن را و وجود آن را كنترل كنند و بفهمند كه چه دارد ميگذرد؛ اين بالاترين وظيفه اي است كه وجود دارد. لذاست كه مجلس خبرگان يك مجلسي است بسيار حساس، بسيار مهم.
بنده در اوقات انتخابات اخير مجلس خبرگان كه تبليغات عجيبي در دنيا ميشد براي اين كه مردم را منصرف كنند از شركت دراين انتخابات. عجيب اين بود. راديوهاي بيگانه تلاش ميكردند، تبليغات ميكردند، امواج پرخرج را دايم پخش ميكردند براي اين كه مردم را وادار كنند كه دراين انتخابات شركت نكنند، كه نيايند. بعضيها هم البته تجاوب ميكردند با آنها در داخل. بنده همان وقت- آنها از جمله حرفهايشان اين بود كه ميگفتند مجلس خبرگان چه فايده اي دارد؟ - بنده همان وقت گفتم كه اگر فايده نداشت، اينها اين قدر خرج نميكردند براي اين كه آن را خنثي كنند، براي اين كه آن را بي اثر كنند، براي اين كه مردم را از اقبال به مجلس خبرگان باز بدارند؛ اثرش را ديده اند كه اين قدر ازش ميترسند. چون ديده اند كه چطور بروز، بهنگام اقدام ميكند و تصميم ميگيرد و كشور را از تلاطم نجات ميدهد، چون فهميده اند اين جور است- و بايد هميشه همين جور باشد و بهنگام و بروز و آماده هر حادثه اي باشد و تصميم لازم را در هر حادثه اي طبق تكليف و تشخيص الهي خودش بگيرد- چون اين را ميدانند، لذاست كه باهاش اين قدر مخالفت ميكنند؛ و همين جور هم هست.
خدا را شكر ميكنيم كه نظام جمهوري اسلامي را و انقلاب ما را با كيفيتي پديد آورده است كه قائم به شخص نيست، قائم به هيچ شخصي نيست. امام (رضوان الله عليه) عمود اين خيمه بود، پدر اين حادثه بود؛ اين حادثه عظيم تاريخي، پشتوانه اي بود كه بلاشك اگر وجود فرد او نبود، اين اتفاق، اين حادثه عظيم در دنيا پيش نميآمد بدون شك؛ با همه زمينههايي كه گفته شده است و ذكر شده است كه اين زمينهها براي انقلاب بود- درست هم هست، اكثرش هم درست است- اما آن عامل فعالي كه اين اقتضائات را، اين زمينهها را تبديل كرد به فعليت و تحقق خارجي، او شخص امام (رضوان الله تعالي عليه) بود و خصوصياتي كه در او جمع بود. با همه اينها كه در واقع عوامل اقتدار اين نظام از سرانگشت او ميچكيد، او خودش فرمود و درست هم فرمود؛ فرمود كه اين انقلاب و اين نظام قائم به شخص من نيست؛ آني كه امام بود، با آن عظمت بود؛ حقيقت قضيه همين است. اين مجلس بايد دايم آماده، حاضر، متوجه به مسئوليت بسيار خطير و سنگيني كه دارد باشد؛ اين همان چيزي است كه نميخواهند.

و امروز اتفاق خوبي كه براي مجموعه نظام و مجموعه مردم و آگاهان كشور افتاده است اين است كه دشمن حرف خود را عريان كرده است. بدترين چيز اين است كه انسان نداند دشمن متوجه چيست، متوجه كجاست. اين حرفهايي كه امروز مخالفين نظام اسلامي و حتي در مقامات سياسي،مقامات حساس و مسئول سياسي در حرفهاي رسميخودشان ميزنند كه ما در ايران با اين بخش، با اين نقطه، با اين اتجاه مخالفيم و هدف ما اين است؛ اين چيزي است كه ما از ده سال پيش، دوازده سال پيش و قبل از او هميشه به عنوان تحليل همين را ميگفتيم. آگاهان جامعه اين را به مردم مكرر همين را ميگفتند. امر خيلي روشن نبود، واضح نبود، جنبه تحليل داشت. معلوم بود كه آنها با آن نظام اسلامي مخالفند، با آن معيارهاي اسلامي مخالفند. آنها دنبال يك حكومت دست نشانده يي هستند دراين جا كه منافع آنها را -همين طور كه الان تصريح ميكنند- دراين جا تامين كنند. اين حكومت دست نشانده، شرط اولش اين است كه معتقد و پايبند به ارزشهاي اسلامي و موازين اسلامي نباشد؛ اين شرط اولش است. و براي اين كه اين خواست آنها تحقق پيدا كند، شرط اول اين است كه وسيلههاي انضباط و دقت و كنترلي كه در قانون اساسي پيش بيني شده براي حفاظت نظام و سلامت نظام و اسلاميت نظام، اين اينها وجود نداشته باشد؛ اين شرط اول است تا بتوانند اگر ممكن است، نفوذ كنند در اركان و بدنه نظام، و اگر نشد، آن وقت به مسائل ديگري متشبث بشوند. همه آن چيزهايي كه مانع اين خواسته است، در طول اين سالهاي متمادي مورد تهاجم آنها بود، همه آن چيزهايي كه زمينه ساز خواست دشمن هست، چيزهايي است كه در اين چند سال مرتب آن را خواسته اند، بر او پافشاري كرده اند و هوچي گري راه انداخته اند نسبت به آنها و امروز اينها را صريح دارند بيان ميكنند. اين از خوشبختيها و مايههاي خوشوقتي مردم و ماها بايد باشد كه دشمن دارد خودش را نشان ميدهد به طور روشن، اهداف خودش را مشخص ميكند، اتجاه خودش را روشن ميكند.
امروز ما ميدانيم كه اينها با اسلام، با اسلاميت، با پايبندي به ارزشها، با ايجاد سد در مقابل نفوذ خودشان در اركان نظام؛ با اين مخالفند، امروز دشمني اينها با اين است. البته دشمن با همه عزميكه نشان ميدهد، با همه امكاناتي كه به حسب موازين ظاهري دراختيار او هست، توانايي آن كاري را كه ميخواهد، ندارد. اين جور نيست كه اين كار براي دشمن فراهم باشد، نه؛بخشي از اين امكاناتي كه براي او لازم است، با همين جنجالها فراهم ميشود. يكي از چيزهايي كه او احتياج دارد اين است كه مسئولين جمهوري اسلامي مرعوب بشوند، بترسند؛ اين را لازم دارد، والا اگر چنانچه مسئولين نظام و تصميم گيرندگان نظام، با شجاعت، با استقامت، بايستند بگويند نه، ما تسليم نميشويم، خواسته او برآورده نخواهد شد. يكي از ابزار كار اين است كه اين شجاعت را، اين قدرت ايستادگي را، همان چيزي را كه نظام جز به مدد او نميتوانست پيروز بشود و بحمدالله تا امروز هم در بين مسئولين ما وجود دارد، اين را از اينها سلب كنند. بخشي از كار اين است؛ يك مقدار از اين جنجالها به اين قصد است، با اين نيت است كه افراد را، تصميم گيران را دچار محذور كنند، مرعوب كنند. خيلي دقت نظر لازم است.
بنده يك وقتي عرض كردم،
صبر امام (رضوان الله عليه) شبيه صبر امام حسين بود.
واقعاً هم آن صبري كه امام كرد- صبر همان استقامت و ايستادگي بر ادامه يك راه كه در اسلام به عنوان صبر معين شده؛ ايستادگي كردن و كار خود را ادامه دادن و عقب نزدن، اين معنايش صبر است ديگر- صبري كه امام كرد، شبيه صبر امام حسين است كه صبر امام حسين اسلام را در طول تاريخ تا امروز بيمه كرده. يعني اگر واقعاً امام حسين آن صبر تاريخي را در كربلا نميكردند- در كربلا و قبيل كربلا و مقدمات حادثه عاشورا- اگر آن صبر را نميكردند، بلاشك با گذشت يك قرن، حتي از نام اسلام هم اثري نميماند و امام حسين زنده كرد اين را به بركت صبر. خب اين صبر آساني نبود. صبر فقط اين نيست كه انسان را زير شكنجه بيندازند يا فرزندان انسان را جلوي انسان شكنجه كنند يا بكشند و انسان خب، ايستادگي كند؛ اين يك مرحله مهمياست از صبر البته، اما از اين مهمتر اين است كه يك انساني را با وسوسهها، با اظهاراتي كه علي الظاهر هم ممكن است در نظر بعضي منطقي بيايد، ازادامه اين راه باز بدارند. همان كاري كه با امام حسين ميكردند، آقا شما كجا داريد ميرويد، خودتان را در معرض خطر قرار ميدهيد، خانواده تان را در معرض خطر قرار ميدهيد، جري ميكنيد دشمن را، دست آنها را به خون خودتان باز ميكنيد؛ اين است. هر كس رسيد، امام حسين را در مقابل اين محذور اخلاقي خواست قرار بدهد كه شما با اين اقدام خودتان جان عده اي را داريد به خطر مياندازيد و دشمن را مسلط تر ميكنيد و اينها را وادار ميكنيد به اين كه دست به خون شما بيالايند. خيلي نقطه مهمياست، خيلي ترديدآور است. اين يك جنگ روشن و واضح نيست كه آدم بگويد من ميروم تا كشته بشوم، نه؛ اين محاذير دنبالش هست. امام حسين اين معنا برايش ممكن بود مطرح باشد يا مطرح كنند كه آقا شما اگر كشته بشويد، شيعيان شما را در كوفه قتل عام ميكنند، پدر همه را درميآورند، بايست شما زنده باشيد، باشيد، يك ملجايي باشيد، پسر پيغمبريد، با حفظ حيات خودتان جان يك عده اي را حفظ كنيد؛ اينها همه وجود داشت. در مورد امام عيناً همين معنا تكرار شد. بنده فراموش نميكنم در بعد از واقعه پانزده خرداد كه امام را دستگير كردند و آن حادثه عظيم و خونين اتفاق افتاد، بعضي از بزرگان، به خود من يكي از بزرگان معروف، از شخصيتهاي برجسته گفتش كه خب اين درست است؟! توي اين مملكت اين همه جوان هست غالباً فاسد، در بين اينها بهترينشان متدينينند، توي متدينين هم بهترينشان كساني هستند كه توي اين قضايا ميآيند توي خيابان. خب فلاني با اين حركت بهترينها را داد دم چك دشمن و خونشان بر زمين ريخته شد؛ اين درست است؟ اين ميبينيد اين منطق است ديگر، يك منطقي است اين. آن كسي كه بتواند بر اين منطق فائق بيايد و صبر كند در مقابل اين منطق متزلزل كننده، اين آن صبر عظيم است. اين آن صبر حسيني است كه امام اين صبر را داشت.
در قضيه جنگ همين تكرار شد، در قضاياي گوناگون كشور اين تكرار شد. امام ايستاد، صبر كرد و همين صبر بود كه اين عظمت را به وجود آورد، اين خيمه را بر سر پا كرد، اين حادثه اي را كه حضرت آقاي مشكيني به حق فرمودند كه يك حادثه اي است كه بايد شب و روز بر آن شكر كرد، پرچم اسلام، حاكميت اسلام تحقق پيدا كند در خارج، تجسم پيدا كند؛ اين چيز كوچكي است؟! اين را محقق كرد، اين صبر امام (رضوان الله عليه) و صبر ملت و مردم و نخبگان جامعه همراه امام بود كه ما را پيروز كرد. دشمن اين صبر را ميخواهد بشكند. يك ارزشها يا مصالح خيالي و پنداري را مطرح كند كه نتيجه اين مصالح اين باشد كه تصميم گرفته بشود كه در مقابل آمريكا ما كوتاه بياييم؛ يعني تسليم آمريكا بشويم. اين است، اين آن خطر اصلي است كه بايد مراقب اين بود كه در اراده مسئولين كشور، در اراده زبدگان كشور و نخبگان كشور، به خاطر مصالح موهوم، ترديد به وجود نيايد. حالا دشمن خب زورمند هم هست، قوي هم هست، پول هم دارد، موشك هم دارد، اتم هم دارد، تبليغات هم دارد، حالا چه اشكال دارد اين يك قدم را عقب بنشينيم؟! شايد او ساكت بشود. خب دشمن با يك قدم عقب نشستن شما اصلا ساكت نخواهد شد. او با اصل وجود تو، او ميگويد: «وجودك ذنب لايقاس به ذنب» اصل جمهوري اسلامي قبول نيست. چه جور تصالحي با اين جور دشمني كه اصل وجود تو را نفي ميكند ميتواني انجام بدهي؟ مذاكره كردن و تصالح كردن مال آن جايي است كه يك خطي وجود دارد كه هر دو طرف به آن خط، به آن مرز قانعند. خب يك اختلاف ملكي اي است، يكي ميگويد ديوار من آنجاست، آن ديگري ميگويد نخير، اين جاست، يك متر عقب تر و جلوتر، پنج متر عقب تر و جلوتر. بالاخره به يك حدي قانع ميشوند. ديوار را ميگذارند، اختلاف تمام ميشود. اين جا، جاي مذاكره است. اما آن جايي كه طرف مقابل ميگويد اصلا تو نبايد توي اين ملك باشي اصلا، مال تو نيست، بايد بروي؛ اين جا مذاكره امكان ندارد. اگر چنانچه او به صورت تاكتيكي و مرحله اي در ابتدا هم يك شعاري را مطرح كند، وقتي شما ميدانيد كه او مقصودش اين است كه اين تاكتيك را، اين مرحله را بگذراند، يك قدم بيايد جلوتر، با قوت بيشتري دنبال مرحله بعدي باشد؛ باز همان فشار، باز همان شانتاژ، باز همان تبليغات جهاني، باز همان تهديد، همان عربده كشي، آن جا تكرار خواهد شد. همين طور بايد ادامه بدهيد به اين سير عقبگرد، به اين انقلاب معكوس! تا وقتي كه او به هدفش برسد كه آن نبودن شماست. دشمن اين را ميخواهد. تصريح دارند ميكنند. خدا را شكر- عرض ميكنم- به اين معنا تصريح ميكنند، ميگويند ما با اصل جمهوري اسلامي ]مخالفيم[. يكي از ديپلماتهاي ما با يكي از همين مسئولين فعال يكي از كشورهاي مهم غربي حالا، در همين اواخر ديداري داشتند. از او سؤال ميكند كه خب اين جنجال آمريكا عليه ما براي چيست؟ خب اينها كه در قضاياي افغانستان ديدند كه جمهوري اسلامي چطور با متانت توي اين قضيه وارد شد و چطور مشي جمهوري اسلامي جوري بود كه توانست مردم افغانستان را از آن مشكلاتي كه دچارش بودند، علي العجاله خارج كند. آن طرف گفته بود خب بله، آن وقت بين جمهوري اسلامي و فلان دولت يا فلان دولتها يك قدر مشتركي وجود داشت و او همين دشمن مشتركي بود كه در بين بود در افغانستان. آن وقت خب بله همكاري ميكردند. اما حالا كه او وجود ندارد، حالا شما جمهوري اسلامي هستيد، حكومت ديني هستيد و آمريكا با اصل حكومت ديني مخالف است. بنابراين جايي براي تصالح نيست، جايي براي صحبت كردن و مذاكره نيست. مهم اين است كه مصالح پنداري جلوي چشم ما را نگيرد، عزم ما را متزلزل نكند، دچار رخوت نكند؛ بفهميم كه دشمن چه ميگويد. اين حرف جديدي هم نيست كه دشمن ميزند. حالا علني ميكند، حالا به اتكاي برخي از نشانههاي غلطي كه به او داده شده، خيال ميكند زمينه فراهم است و الا از اول در فكر اين بودند. مگر از اول نميخواستند؟ شما ببينيد چند ماه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، مصوبه مجلس سناي آمريكا بود كه عليه جمهوري اسلامي بود؛ صريحاً، كه همين جا مردم راهپيمايي راه انداختند و سخنرانيها كردند و موضعگيري كردند و اينها؛ اصلاً بنابراين بود. از همان اوائل سفارت آمريكا در تهران شد مركز ارتباطات براي براندازي جمهوري اسلامي؛چيز جديدي نيست اين. از روز اول اين را ميخواستند. منتها به انواع وسائل متشبث شدند، از انواع طرق مأيوس شدند، ]حالا[ در اين برهه اخير تصور ميكنند كه حالا موقعيت مناسبي است. خب يك مشوقههايي هم داشته اند از قبيل آنچه كه در بالكان پيش آمد، آنچه كه در عراق در جنگ با كويت قضيه عراق پيش آمد، آنچه كه در افغانستان اخيراً پيش آمد، يك مشوقههايي هم داشته اند؛ از داخل هم خيال ميكنند كه زمينه برايشان آماده است، لذا خودشان را عريان كردند، حرفشان را لخت كردند، آن باطني را كه ميخواستند نشان ندهند و به صرفه شان بود كه نشان ندهند، او را نشان دادند، دارند صريح اين را ميگويند ولي باز هم نميتوانند، باز هم اين جور نيست كه اين راه جلوي آنها باز باشد. ما عناصر اقتدار، عناصر قدرت و بقاء و صلابت در ما موجود است؛ اين عناصر را بايد حفظ كنيد. با بودن آن عناصر نه نيروي نظامي، نه تهاجم، نه فعاليت سياسي، نه فعاليت تبليغاتي اثر نميكند. مهم اين است كه ما حفاظ خودمان، درع خودمان، زره خودمان را از دست ندهيم. وحدتمان از جمله اينهاست، دينمان از جمله اينهاست. دقتمان در آنچه كه بيان ميكنيم، بر زبان ميآوريم از جمله اينهاست. تكيه نكردنمان به اختلافات فرعي و درجه دو و ثانوي، از جمله اينهاست. ما البته اختلافاتي در زمينههاي مختلف، اختلافات سليقه اي وجود دارد، آنچه هم كه امروز وجود دارد در بين معتقدين به نظام- آنهايي كه معتقد به نظام نيستند، آنها را كار ندارم- در بين معتقدين به نظام اسلامي و به اين قانون اساسي آنچه كه امروز از اختلاف سليقه وجود دارد، بيشتر نيست از آنچه كه در سالهاي شصت و سه و شصت و چهار و شصت و پنج وجود داشت؛ آن وقت هم همين جور بود. آن وقت هم اختلاف سليقههايي در زمينههاي گوناگون؛ در زمينههاي اقتصادي- آنهايي كه حالا، دوستان همه تان در جريان بوده ايد، اگر به حافظه مراجعه كنيد، قطعاً يادتان ميآيد- اتفاقاتي كه در مجلس و بيرون مجلس و دولت و بقيه جاها ميافتاد. فراوان اختلافات بود. اختلافات سلايق وجود دارد. آني كه مهم است اين است كه در خلال اين اختلافات آن عنصر وحدت باقي باشد. يعني آن وقتي كه صحبت نظام است، صحبت اركان اصلي نظام است، همه متحد باشند، همه صريح بدون مماشات، بدون پرده پوشي، صريح بگويند كه ما پايبند به نظام هستيم، پايبند به اين نقطه وحدت هستيم. ملاحظه كسي را نكنند؛ اين مهم است. ما اگر چنانچه اين اركان و عناصر بقاء را و صلابت را و استقامت و استحكام را كه بحمدالله هست در ما، اگر اينها را برش محافظت كنيم و نگه بداريم، دشمن اين بار هم مثل دفعات ديگر هيچ غلطي نميتواند بكند و مردم ما اين جورند. مردم به فضل پروردگار، ميبينيد، مردم متدينند، معتقد به نظامند، معتقد به ولايتند، پايبندند، كج سليقگي است كه ما برخي از تظاهرات مردميو جواني را حمل كنيم بر مخالفت با اصل دين يا با نظام اسلامي و با حكومت اسلامي، نه. اين كج سليقگي را البته دو دسته انجام ميدهند: يك عده كساني كه از اين كارها خوششان ميآيد، يك عده از كساني كه از اين كارها بدشان ميآيد. هر دو در اين كج سليقگي شريكند كه اينها را تلقي ميكنند و تفسير ميكنند بعضي، به اين كه اينها مخالفت با اسلام است، نه، نخير؛ اينها مخالفت با اسلام نيست، هميشه هم همين جور چيزهايي بوده و هست و خواهد بود تا اين كه ان شاءالله به تدريج تربيت اسلامي عميق بشود در طول زمان و بتواند همه قشرها را، اول خود ماها را، اول خود ما را در اعماقمان مرباي به تربيت اسلامي بكند كه رعايت كنيم تقواي الهي را، ورع را، پاكدامني را، پاكدستي را، پاك چشميرا، بي طمعي را، بعد هم در ديگران ان شاءالله پيش ميآيد به تدريج. مردم خوبند. مردم در خدمت نظام و در جهت نظام اسلامي هستند.
اميدواريم كه ان شاءالله خداوند متعال به آقايان محترم توفقيات خودش را روزافزون كند. روح مطهر امام بزرگوار را كه هر روزي كه ميگذرد، عظمت آن روح و ارزش آن شخصيت بي نظير بيشتر براي ما معلوم ميشود، ان شاءالله با اوليائش، با پيغمبران، با اوليائش محشور كند و ما را موفق بدارد كه اين راه پرافتخار را و راه شاد و ناظر به افقهاي روشن را با قدرت هر چه بيشتر ان شاءالله ادامه بدهيم و ان شاءالله قلب مقدس ولي عصر (ارواحنا فداه) را از ما شاد و خرسند كند.
والسلام عليكم
و رحمه الله و بركاته
1- بقره: 279
منبع: سايت رهبر انقلاب
بسم رب الشهدا، و الصديقين
ماه محرم ، ياد آور حماسه حسيني و رشادت امام حسين ع و ياران وفادارش كه با شهادت خود درس مقاومت در مسير دفاع از اسلام را به ما دادند، خدمت حضرت ولي عصر ع و مقام عظماي ولايت و رهبري و همه دوستداران آن حضرت تسليت عرض مينمائيم
بسم الله الرحمن الرحيم
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار روحانيان و مبلغان در آستانهى ماه محرم
|
05/ 11/ 84 بسماللَّهالرّحمنالرّحيم |
|
|
از اينكه زحمت كشيديد تشريف آورديد، تشكر مىكنم؛ بخصوص عزيزانى كه از قم تشريف آوردند. يك جمله در باب عاشورا و يك جمله هم در باب تبليغ عرض كنيم:
در باب عاشورا آنچه كه عرض مىكنم - البته يك سطر از يك كتاب قطور است - اين است كه عاشورا يك حادثهى تاريخىِ صرف نبود؛ عاشورا يك فرهنگ، يك جريان مستمر و يك سرمشق دائمى براى امت اسلام بود.
حضرت ابىعبداللَّه (عليهالسّلام) با اين حركت - كه در زمان خود داراى توجيه عقلانى و منطقى كاملاً روشنى بود - يك سرمشق را براى امت اسلامى نوشت و گذاشت. اين سرمشق فقط شهيد شدن هم نيست؛ يك چيزِ مركب و پيچيده و بسيار عميق است. سه عنصر در حركت حضرت ابىعبداللَّه (عليهالسّلام) وجود دارد: عنصر منطق و عقل، عنصر حماسه و عزت، و عنصر عاطفه.
عنصر منطق و عقل در اين حركت، در بيانات آن بزرگوار متجلى است؛ قبل از شروع اين حركت، از هنگام حضور در مدينه تا روز شهادت. جمله، جملهى اين بيانات نورانى، بيانكنندهى يك منطق مستحكم است. خلاصهى اين منطق هم اين است كه وقتى شرايط وجود داشت و متناسب بود، وظيفهى مسلمان، «اقدام» است؛ اين اقدام خطر داشته باشد در عالىترين مراحل، يا نداشته باشد. خطرِ بالاترين، آن است كه انسان جان خود و عزيزان و نواميس نزديك خود - همسر، خواهر، فرزندان و دختران - را در طبق اخلاص بگذارد و به ميدان ببرد و در معرض اسارت قرار دهد. اينها چيزهايى است كه از بس تكرار شده، براى ما عادى شده، در حالى كه هر يك از اين كلمات، تكاندهنده است. بنابراين، حتى اگر خطر در اين حد هم وجود داشته باشد، وقتى شرايط براى اقدام متناسبِ با اين خطر وجود دارد، انسان بايد اقدام كند و دنيا نبايد جلوى انسان را بگيرد؛ ملاحظهكارى و محافظهكارى نبايد مانع انسان شود؛ لذت و راحت و عافيتِ جسمانى نبايد مانع راهِ انسان شود؛ انسان بايد حركت كند. اگر حركت نكرد، اركان ايمان و اسلام او بر جا نيست. «انّ رسولاللَّه (صلّىاللَّهعليهوآله) قال: من رأى سلطانا جائرا مستحلّا لحرم اللَّه و لم يغيّر عليه بفعل و لاقول كان حقّا علىاللَّه ان يدخله مدخله»؛ منطق، اين است. وقتى اساس دين در خطر است، اگر شما در مقابل اين حادثهى فزيع، با قول و فعل وارد نشويد، حقِ علىاللَّه است كه انسان بىمسؤوليت و بىتعهد را با همان وضعيتى كه آن طرف مقابل - آن مستكبر و آن ظالم - را با آن روبهرو مىكند، مواجه كند.
حسينبنعلى (عليهالسّلام) در خلال بيانات گوناگون - در مكه و مدينه و در بخشهاى مختلف راه، و در وصيت به محمدبنحنفيه اين وظيفه را تبيين كرده و آن را بيان فرموده است. حسينبنعلى (عليهالسلام) عاقبتِ اين كار را مىدانست؛ نبايد تصور كرد كه حضرت براى رسيدن به قدرت - كه البته هدف آن قدرت، مقدس است - چشمش را بست و براى آن قدرت حركت كرد؛ نه، هيچ لزومى ندارد كه يك نگاه روشنفكرانه ما را به اينجا بكشاند. نخير، عاقبت اين راه هم بر حسب محاسبات دقيق براى امام حسين (عليهالسّلام) با روشنبينى امامت قابل حدس و واضح بود؛ اما «مسأله» آنقدر اهميت دارد كه وقتى شخصى با نفاستِ جان حسينبنعلى (عليهالسّلام) در مقابل اين مسأله قرار مىگيرد، بايد جان خود را در طبق اخلاص بگذارد و به ميدان ببرد؛ اين براى مسلمانها تا روز قيامت درس است و اين درس عمل هم شده است و فقط اينطور نبوده كه درسى براى سرمشق دادن روى تختهى سياه بنويسند، كه بعد هم پاك بشود؛ نه، اين با رنگ الهى در پيشانى تاريخ اسلام ثبت شد و ندا داد و پاسخ گرفت، تا امروز.
در محرّم سال 42، امامِ بزرگوار ما از اين ممشاء استفاده كرد و آن حادثهى عظيم پانزده خرداد به وجود آمد. در محرّم سال 1357 هم امام عزيز ما باز از همين حادثه الهام گرفت و گفت: «خون بر شمشير پيروز است» و آن حادثهى تاريخى بىنظير - يعنى انقلاب اسلامى - پديد آمد. اين، مالِ زمان خود ماست؛ جلوى چشم خود ماست؛ ولى در طول تاريخ هم اين پرچم براى ملتها پرچمِ فتح و ظفر بوده است و در آينده هم بايد همينطور باشد و همينطور خواهد بود. اين بخشِ «منطق»، كه عقلانى است و استدلال در آن هست. بنابراين، صرفِ يك نگاه عاطفى، حركت امام حسين را تفسير نمىكند و بر تحليل جوانب اين مسأله قادر نيست.
عنصر دوم، حماسه است؛ يعنى اين مجاهدتى كه بايد انجام بگيرد، بايد با عزت اسلامى انجام بگيرد؛ چون «العزّةللَّه و لرسوله و للمؤمنين». مسلمان در راهِ همين حركت و اين مجاهدت هم، بايستى از عزت خود و اسلام حفاظت كند. در اوج مظلوميت، چهره را كه نگاه مىكنى، يك چهرهى حماسى و عزتمند است. اگر به مبارزات سياسى، نظامىِ گوناگونِ تاريخ معاصر خودمان نگاه كنيد، حتى آنهايى كه تفنگ گرفتهاند و به جنگ روياروى جسمى اقدام كردهاند، مىبينيد كه گاهى اوقات خودشان را ذليل كردند! اما در منطق عاشورا، اين مسأله وجود ندارد؛ همان جايى هم كه حسينبنعلى (عليهالسّلام) يك شب را مهلت مىگيرد، عزتمندانه مهلت مىگيرد؛ همان جايى هم كه مىگويد: «هل من ناصرٍ» - استنصار مىكند - از موضع عزت و اقتدار است؛ آن جايى كه در بين راه مدينه تا كوفه با آدمهاى گوناگون برخورد مىكند و با آنها حرف مىزند و از بعضى از آنها يارى مىگيرد، از موضع ضعف و ناتوانى نيست؛ اين هم يك عنصر برجستهى ديگر است. اين عنصر در همهى مجاهداتى كه رهروان عاشورايى در برنامهى خود مىگنجانند، بايد ديده شود. همهى اقدامهاى مجاهدتآميز - چه سياسى، چه تبليغى، چه آنجايى كه جاى فداكارى جانى است - بايد از موضع عزت باشد. در روز عاشورا در مدرسهى فيضيه، چهرهى امام را نگاه كنيد: يك روحانىاى كه نه سرباز مسلح دارد و نه يك فشنگ در همهى موجودى خود دارد، آنچنان با عزت حرف مىزند كه سنگينى عزت او، زانوى دشمن را خم مىكند؛ اين موضع عزت است. امام در همهى احوال همينطور بود؛ تنها، بىكس، بدون عِدّه و عُدّه، اما عزيز؛ اين چهرهى امام بزرگوار ما بود. خدا را شكر كنيم كه ما در زمانى قرار گرفتيم كه يك نمونهى عينى از آنچه را كه بارها و سالها گفتهايم و خواندهايم و شنيدهايم، جلوى چشم ما قرار داد و به چشم خودمان او را ديديم؛ و او، امام بزرگوار ما بود.
عنصر سوم، عاطفه است؛ يعنى هم در خود حادثه و هم در ادامه و استمرار حادثه، عاطفه يك نقش تعيينكنندهاى ايجاد كرده است، كه باعث شد مرزى بين جريان عاشورايى و جريان شيعى با جريانهاى ديگر پيدا شود. حادثهى عاشورا، خشك و صرفاً استدلالى نيست، بلكه در آن عاطفه با عشق و محبت و ترحم و گريه همراه است. قدرت عاطفه، قدرت عظيمى است؛ لذا ما را امر مىكنند به گريستن، گرياندن و حادثه را تشريح كردن. زينب كبرى (سلاماللَّهعليها) در كوفه و شام منطقى حرف مىزند، اما مرثيه مىخواند؛ امام سجاد بر روى منبر شام، با آن عزت و صلابت بر فرق حكومت اموى مىكوبد، اما مرثيه مىخواند. اين مرثيهخوانى تا امروز ادامه دارد و بايد تا ابد ادامه داشته باشد، تا عواطف متوجه بشود. در فضاى عاطفى و در فضاى عشق و محبت است كه مىتوان خيلى از حقايق را فهميد، كه در خارج از اين فضاها نمىتوان فهميد. اين سه عنصر، سه عنصر اصلىِ تشكيلدهندهى حركت عاشورايى حسينبنعلى (ارواحنافداه) است كه يك كتاب حرف است و گوشهاى از مسائل عاشوراى حسينى است؛ اما همين يك گوشه براى ما درسهاى فراوانى دارد.
ما مبلّغان، زير نام حسينبنعلى تبليغ مىكنيم.
اين فرصت بزرگ را يادِ اين بزرگوار به مبلّغان دين بخشيده است، كه بتوانند تبليغ دين را در سطوح مختلف انجام بدهند. هر يك از آن سه عنصر بايد در تبليغ ما نقش داشته باشد؛ هم صِرف پرداختن به عاطفه و فراموش كردن جنبهى منطق و عقل كه در ماجراى حسينبنعلى (عليهالسّلام) نهفته است، كوچك كردن حادثه است، هم فراموش كردن جنبهى حماسه و عزت، ناقص كردن اين حادثهى عظيم و شكستن يك جواهر گرانبهاست؛ اين مسأله را بايد همه - روضهخوان، منبرى و مداح - مراقب باشيم.
تبليغ يعنى چه؟ تبليغ يعنى رساندن؛ بايد برسانيد. به كجا؟ به گوش؟ نه؛ به دل. بعضى از تبليغهاى ما حتى به گوش هم درست نمىرسد! گوش هم حتى آن را تحمل و منتقل نمىكند! گوش كه گرفت، مىدهد به مغز؛ قضيه اينجا نبايد تمام بشود، بلكه بايد بيايد در دل نفوذ و رسوخ كند و به هويت ما هويت مستمع - تبديل شود. تبليغ براى اين است. ما تبليغ نمىكنيم فقط براى اينكه چيزى گفته باشيم؛ ما تبليغ مىكنيم براى اينكه آنچه را كه موضوع تبليغ است، در دل مخاطب وارد شود و نفوذ كند. آن چيست؟ آن، همهى آن چيزهايى است كه در اسلام به عنوان ارزش، مورد حمايت جان و حرم و ناموس حضرت ابىعبداللَّه (عليهالسّلام) قرار گرفت، كه همهى پيغمبران و اولياى الهى ديگر و وجود مقدس رسولاللَّه هم همينطور عمل كردند، كه البته مظهرش حسينبنعلى (عليهالسّلام) است. ما مىخواهيم منطق دين، ارزشهاى دينى، اخلاق دينى و همهى چيزهايى را كه در بناى يك شخصيت انسانى بر مبناى دين تأثير دارد، تبليغ كنيم؛ براى اينكه مخاطب ما به همين شخصيت دينى تبديل شود.
از جملهى اين كارها، بناى حكومت اسلامى است. اين را من عرض بكنم كه تشكيل حكومت اسلامى، يكى از معجزهگونترين كارهاست، اما اين مسأله نبايد تشكيل هويت انسانى افراد را - فرد فردِ انسانهايى را كه ما با آنها سر و كار داريم - از ياد ما ببرد. اين، خيلى مهم است. نبى مكرّم اسلام انسانها را اول ساخت؛ اول اين پايهها را تراشيد، تا توانست اين بنا را بر روى دوش آنها قرار دهد. در تمام مدت آن ده سال - كه بيش از صد سال كار در اين ده سال متراكم شده است - پيغمبر در همه جا؛ در بحبوحهى جنگ، در هنگام ساختن، در هنگام عبادت كردن، در هنگام گفتگو كردن با مردم، بناى هويت انسانهاى مخاطبِ خودش را فراموش نكرد؛ پيغمبر در غوغاى جنگهاى خطرناك مثل احزاب، بدر و اُحد هم انسانسازى مىكرد. آيات قرآن را ملاحظه كنيد! «انسانسازى» هدفِ اين تبليغ است و اين، يكى از بزرگترين كارهاست.
از دو طرف نبايد لطمه بخوريم: نه ما بايد مسائل سياسى را بكلى از حيطهى حرف و گفت و تلاش و مجاهدتِ تبليغى خودمان خارج كنيم؛ آنچنان كه دشمنان روى آن دهها سال سرمايهگذارى كردند، ولى نهضت اسلامى آمد و اين سرمايهگذارى را آتش زد و از بين برد و گفتار و انديشهى سياسى را وارد متن فعاليتهاى دينى كرد، و نه از اين طرف بايد بيفتيم كه تصور كنيم همهى منبر، همهى تبليغ، همهى مخاطبهى با مردم و با مؤمنين، يعنى اين كه بنشينيم مسائل امريكا و اسرائيل و مسائل سياسى را تحليل كنيم؛ نخير، يك كارِ واجبتر اگر نباشد، واجب ديگرى وجود دارد و آن، دلِ مخاطب شماست. دل و جان و فكر او را بايستى تعمير و آباد و سيراب كنيم. البته اين به يك منبع درونى احتياج دارد. ماها بايد يك چيزى در خودمان داشته باشيم تا بتوانيم اين تأثير را بر مخاطب بگذاريم، والّا نمىشود. در آن سرمايهى درونى، بايد عنصر فكر و منطق باشد؛ بايد به فكر و منطقِ درست مجهز شويم، تا حرف سُست زده نشود. آنهايى كه گفتهاند يكى از مؤثرترين حملهها، دفاعهاى ناقص و بد است، حرف كاملاً درستى زدهاند. وقتى دفاع از دين، ضعيف و سُست و بد باشد، تأثيرش از حملهى به دين، بيشتر است؛ بايد از اين، به خدا پناه ببريم. مبادا در حرف و منبر و تبليغ ما - آنچه به عنوان تبليغ داريم انجام مىدهيم - حرف سُست، بىمنطق و ثابت نشدهاى وجود داشته باشد. گاهى بعضى از چيزهايى كه در كتابى هست و سند ندارد، خود، يك حكمت و مسألهى اخلاقى است، كه ديگر سند نمىخواهد و مىتوانيم آن را بيان كنيم؛ اين، عيبى ندارد؛ اما يك وقت هست كه يك چيزى دور از ذهن مخاطب است، كه باورش براى او مشكل است؛ اين را نبايد بگوييم؛ چون اين مسأله، او را از اصل قضيه دور مىكند و موجب موهون شدن دين و مبلّغ دين در ذهن و دل او مىشود و خيال مىكند اين، از منطق عارى است؛ در حالى كه پايهى كار ما منطق است. بنابراين، منطق، عنصر اصلى در تبليغ ماست.
بعد از اين، نوبت به چگونه عمل كردنِ ما مىرسد. ما در فلان شهر يا روستا براى تبليغ وارد مىشويم؛ رفتار، نشست و برخاست، معاشرت، نگاه و عبادت ما، دلبستگى يا دلبسته نبودن ما به تنعمات دنيوى و خورد و خواب ما، رساترين تبليغ يا ضدتبليغ است؛ درست باشد، تبليغ است؛ غلط باشد، ضدتبليغ است. ما در محيط اجتماعى و محيط زندگى چطور مىتوانيم دل مردم را به منشأ گفتار خودمان مطمئن كنيم و اعتماد آنها را برانگيزيم؛ در حالى كه از مذمتِ شهوات دنيوى حرف مىزنيم و در عمل خداى نكرده خودمان طور ديگرى عمل مىكنيم! از مذمت دل سپردن به پول و حركت كردن و مجاهدت كردن در راه زيادهخواهىهاى دنيوى حرف بزنيم؛ اما عمل ما طور ديگرى باشد! چطور چنين چيزى ممكن است اثر بكند؟! يا اثر اصلاً نمىكند، يا اثرِ زودگذر مىكند، يا اثرى مىكند كه بعد با كشف واقعيتِ كار ما، درست به ضداثر تبديل مىشود. بنابراين، عمل بسيار مهم است.
عنصر سوم، هنرمندى در نحوهى بيان است. من به منبر خيلى عقيده دارم. امروز اينترنت، ماهواره، تلويزيون و ابزارهاى گوناگون ارتباطىِ فراوان هست، اما هيچكدام از اينها منبر نيست؛ منبر يعنى روبهرو و نفسبهنفس حرف زدن؛ اين يك تأثير مشخص و ممتازى دارد كه در هيچكدام از شيوههاى ديگر، اين تأثير وجود ندارد. اين را بايد نگه داشت؛ چيز باارزشى است؛ منتها بايستى آن را هنرمندانه ادا كرد تا بتواند اثر ببخشد.
يك نكته در همين زمينهى تبليغ عرض بكنم: در دعاى صحيفهى سجاديه يك جا حضرت سجاد (عليهالسّلام) از طرف خودش به خداوند متعال عرض مىكند كه: «تفعل ذلك يا الهى بمن خوفه اكثر من رجائه لا ان يكون خوفه قنوطاً»؛ من خوفم از رجايم بيشتر است، نه اينكه مأيوس باشم. اين، يك اعلان رسمى و دستورالعمل است. خوف را همراه رجاء حتماً به دلها بدميد؛ و خوف را بيشتر. اينكه ما آيات رحمت الهى را بخوانيم - كه بعضى از اين آيات و مبشرات، مخصوص يك دستهى خاصى از مؤمنين است و به ما ربطى ندارد - و يك عدهاى را غافل كنيم و نتيجهاش اين بشود كه خيال كنند - با يك توهّم معنويت - غرق در معنويتند و از واجبات و ضروريات دين در عمل غافل بمانند، درست نيست. در قرآن، بشارت مخصوص مؤمنين است؛ اما انذار براى همه است؛ مؤمن و كافر مورد انذارند. پيغمبر خدا گريه مىكند، شخصى عرض مىكند: يا رسولاللَّه! خداوند فرمود: «ليغفر لك اللَّه ما تقدّم من ذنبك و ما تأخر». اين گريه براى چيست؟ عرض مىكند: «أولا اكون عبدا شاكرا»؛ يعنى اگر شكر آن مغفرت را نكنم، پايهى آن مغفرت سُست خواهد شد. در همه حال، انذار بايد بر دل ما و مستمعان ما حاكم باشد. راه، راهِ دشوارى است؛ بشر بايست خود را براى پيمودن اين راه و رسيدن به آن سرمنزل آماده كند.
كار تبليغ، كارِ بسيار بزرگ، حساس و مؤثرى است.
امروز بركات تبليغهاى گذشته را مشاهده مىكنيم و فردا بركات تبليغ امروزِ شما را انشاءاللَّه جامعه مشاهده خواهد كرد. تأثيرات تبليغ، دفعى و آنى نيست؛ طولانىمدت است. مبلّغ دين اگر ظواهرى را مشاهده مىكند كه به گمان او ظواهر غير دينى است، مأيوس نشود. اين توهّماتى كه بعضى شايع مىكنند كه جوانها از دين برگشتهاند، همه را جنگ روانى بدانيد، كه واقع قضيه هم همين است. اينطور نيست؛ جوانهاى ما دل را به طرفِ دين دارند و تشنهى حقايق دينند و دلهاشان تشنه است. هر جوانِ سالمالفطره و سالمالطبيعهاى اينطور است؛ مخصوص اينجا هم نيست. اينجا بحمداللَّه زمينه هم آماده است؛ تشنهاند و مشتاق؛ بايد كامِ جان آنها را سيراب و با حقايق دينى شيرين كرد؛ اين نتيجهاش را خواهد بخشيد و فرداى جامعهى ما از اين موهبتها بهرهمند خواهد شد.
از خداى متعال مسألت مىكنيم كه همهى ما و شما را هم قدردان تبليغ دين، ارزشهاى الهى و اين صراط مستقيمى كه انقلاب در مقابل ما باز كرده است، قرار بدهد و هم انشاءاللَّه ما را موفق بدارد كه بتوانيم به اين وظايف سنگين عمل كنيم.