تبليغاتX
مدیریت علوی در رفتار حسینی

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/11/27ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط سید حسين علوی |

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/11/27ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط سید حسين علوی |

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/11/27ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط سید حسين علوی |

معرفي کتاب
 
چه كسي پنير مرا برداشته ؟
 
مترجم: ميثاق اقايي

نويسنده: اسپنسر جانسون

نوبت چاپ: ١

سال چاپ:١٣٨٢

964-7751-34-6:شابک
نشر: طلايه
چه كسي پنير مرا برداشته ؟
قيمت: ٦٠٠٠
تخفيف: ٠%
+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/11/27ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط سید حسين علوی |

 

مديران با تفكر علوي

همچو شمعي هستند كه ميسوزند و از خود نورانيت ميدهند

tala

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/11/17ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط سید حسين علوی |

ویژگیهای منحصر به فرد مدیریت علوی

مديريت در محدوده قوانين الهي است :

در بينش اسلامي ، مديريت تا آنجا نافذ است كه تضادي با احكام الهي نداشته باشد و مدير در اين نظام ،  هرگز نمي‌تواند در اعمال مديريت ، از شيوه‌هايي استفاده كند كه با قوانين و احكام الهي مغايرت داشته باشد .

مدير ، در نظام اسلامي بايد قوانين و احكام الهي را به خوبي بشناسد و كليه فرامين و دستوراتش را مطابق با قوانين و حدود الهي باشد‌‌.در غير اينصورت ، اوامر و فرامينش لازم الاجرا و قابل اطاعت نيستند . چنانچه پيامبر اكرم ( ص ) مي‌فرمايد : « اطاعت براي اجراي فرمان مخلوق نيست در صورتي كه معصيت خالق را موجب شود » . [1]بنابراين امر و فرمان مدير در صورتي قابل اجراست كه مطابق با فرامين الهي و در راستاي اطاعت از خالق باشد .

اگر به تاريخ نيز مراجعه نماييم مي‌بينيم كه شورشها و اعتراضات مسلمين در مقابل حكام و زمامداران ، زماني صورت گرفته كه از مجراي عدالت و حق خارج شده‌اند و به ظلم و جور پرداخته‌اند .

مطالعه پيرامون بعثت انبياء نيز اين حقيقت را روشن مي‌سازد كه يكي از علل بعثت پيامبران ، حذف مديريتهاي طاغوتي و استقرار مديريت و ولايت خدايي مي‌باشد . چنانكه حضرت علي ( ع ) در يكي از سخنان خود ، علت بعثت پيامبر اكرم ( ص ) را چنين بيان مي‌نمايد : « خداوند حضرت محمد ( ص ) را به حق و راستي برانگيخت تا بندگان خدا را از بندگي كساني همانند خودشان برهاند و به پرستش و بندگي خدا رهنمون گردد ، از فرمانبرداري بندگانش به فرمانبرداري خويش و از حوزه مديريت بندگان به حوزه مديــريت و ولايت خود بكشاند» . [2]

اين مسأله در اسلام به قدري حائز اهميت است كه حتي امام و رهبر جامعه نيز اگر به خلاف حكم و فرمان الهي دستور دهد ، اطاعتش واجب نيست و معصيت محسوب مي‌شود و هر نماينده و مسئولي نيز كه از جانب ولي و رهبر جامعه تعيين گردد ، موظف است كه فرمانش در راستاي فرامين و دستورات الهي باشد . حضرت علي ( ع ) وقتي مالك اشتر را به عنوان نماينده و حاكم مصر به آن سرزمين مي‌فرستد ، در نامه‌اي خطاب به مردم مصر مي‌فرمايد : « پس اي مردم مصر ، سخن نماينده علي را بشنويد و فرمانش را اطاعت كنيد در چيزي كه هماهنگ با ( حق ) باشد » . [3]

بنابراين  از نظر اسلام ، متابعت از رهبر ، رئيس ، مدير ، مسئول و . مطلق نيست بلكه  مقيد به هماهنگي با « حق » مي‌باشد و هر گاه اين قيد حذف شد ، لزوم اطاعت نيز از بين خواهد رفت . پيامبر گرامي اسلام ( ص ) در حديثي گهر بار مي‌فرمايد : « همانا فرمانبرداري در كارهاي نيك است پس كسي كه به معصيت فرمان داد ، متابعتش نكنيد ». [4]

مديراني كه از مجراي حدود الهي خارج شده و بر خلاف دستورات الهي ، امر و نهي مي‌كنند بايد بدانند كه با اين كار اركان و پايه‌‌هاي مديريت خويش را متزلزل نموده و زمينه سقوط و نابودي خويش را فراهم ساخته‌اند زيرا قوانين الهي ، منطبق با فطرت انساني است و مخالفت با فطرت انساني ، ثمره‌اي جز سقوط ندارد و كاركناني كه به خاطر ترس و جهل از اوامر غير الهي پيروي مي‌‌كنند نيز بايد بدانند كه با اين كار خشم و غضب خالق را در مقابل رضايت و خشنودي مخلوقي متزلزل خريدار شده‌اند و فرجام شومي در انتظارشان مي‌باشد .

كارمندي كه به منظور خوش خدمتي و جلب نظر مدير به دروغ و حيله و نيرنگ متوسل مي‌شود و حق را ناحق جلوه مي‌دهد ، بايد بداند كه خويشتن خويش را قرباني جاه طلبي و سودجويي فردي خودخواه ساخته و با بالا بردن او ، خود را به چاه افكنده است و در جرم و جنايت او شريك است .

لذا در حكومت اسلامي ، نه مدير حق دارد حكم و دستوري بر خلاف قوانين و احكام اسلامي صادر نمايد و نه زيردستان و مرئوسين حق دارند از چنين دستوري اطاعت نمايند و همگي در برابر خالق قادر و توانا مسئولند كه كُلُّكُمْ رَاعٍ وَ كُلُّكُمْ مَسْوؤلٍ عَنْ رَعيَّتِهِ .

 

               


۱) وسايل الشيعه ج 11 ص 422 .

۲) الوافي ج 3  - ص 22 .

۳) نهج البلاغه نامه 38 .

۴) نظام الحكم و الادارõ في الاسلام ص 248 .


-

ویژگیهای منحصر به فرد مدیریت علوی

 مديريت بر مبناي كرامت است :

طبيعي است كه كاركردن با انسانها در هر مسلك و مرامي تابع چهارچوبهاي خاصي مي‌باشد و شرايط و ضوابطي دارد .

در نظام اسلامي ، مدير با توجه به كرامتها و منزلتهاي انساني ، مديريت مي‌كند و هر گاه اصول و شيوه‌هاي مديريت به شخصيت و حيثيت انساني انسان ،‌ لطمه وارد آورد ، آن مديريت ، اسلامي نيست .

در طول تاريخ بشريت ، هيچ مكتب و انديشه‌اي را سراغ نداريم كه همانند مكتب اسلام براي انسان و انسانيت ارزش قائل شده باشد . بيان نمونه‌اي از آيات و روايات اسلامي مؤيد اين حقيقت خواهد بود :

از ديدگاه قران :

1-     انسان خليفه و جانشين خداوند در زمين است . [2]

2-     پرتوي از روح خداوندي را در وجود خود دارد .[3]

3-      اشرف مخلوقات است . [4]

4-      مسجود فرشتگان است و قابليت برتري از فرشتگان را داراست .[5]

5-      اسرار آفرينش را مي‌داند ، مي‌شناسد و منبع اسماء الهي است .[6]

6-     بار امانت الهي را تنها او در بين موجودات عهده دار است .[7]

7-      همه موجودات عالم ، در خدمت انسان و براي او آفريده شده‌اند و [8]

همچنين از ديدگاه روايات اسلامي :

1-     هيچكس از مسلمانان را نبايد كوچك و حقير شمرد زيرا كوچك آنان در پيشگاه خداوند ، بزرگ است .[9]

2-  دشنام به مؤمن ، موجب فسق و جنگ با او و كفر و غيبت او ، معصيت خدا و احترام مال او مانند احترام خون اوست .[10]

3-     خداوند ، احترام مسلمان را از تمام آنچه در پيشگاه او محترم است ، بالاتر شمرده است . [11]

دنياي امروز ما متأسفانه با توسل به شيوه‌هاي شيطاني و انديشه‌هاي الحادي در حوزه مديريت ، انسان و انسانيت را آلت دست هواهاي نفساني و قرباني سود و نفع جمعي از قدرتمندان هوا پرست قرار داده است و از هيچ كوششي در راه استثمار بيشتر كاركنان در جهت جلب سود و نفع بيشتر براي كمپاني‌هاي آنان دريغ نمي‌ورزد به طوري كه انسان امروزي خود را در لابلاي چرخهاي صنعت ، مستهلك و مضمحل مي‌بيند .

به كار بردن تعابيري همچون « گوريلهاي باهوش » و « گاوهاي نر » براي انسان در مكتب مديريت علمي « فردريك تيلور » عمق اين فاجعه را نمايان مي‌سازد و اين در حالي است كه مكتب انسان ساز اسلام در هزار و چهارصد سال پيش ، انسان را « خليفه ا» و « اشرف مخلوقات » ناميده است.

در مديريت اسلامي و علوي ،‌ پاسداري از ارزشهاي انساني ، يكي از وظايف مهم مدير است و مدير بايد نه تنها خود ، در شيوه‌هاي مديريت ، طبق اصول انساني عمل كند بلكه در حوزه مديريت او نيز هر كجا كه حيثيت انساني فرد يا افراد به خطر افتد بايد مسئوليت مستقيم پاسداري از والائيها و كرامات انساني را شخصاً به عهده بگيرد و در جهت اقامه عدل و رفع ظلم قيام نمايد .

روزي حضرت علي ( ع ) در عبور از كوچه‌اي ، پيرمردي فرتوت را مشاهده كرد كه دست گدايي به سوي رهگذران دراز نموده و تقاضاي  كمك مي‌كرد . امام با ديدن چنين صحنه‌اي ، سخت ناراحت شد و فرمود : « اين مرد كيست ؟ و چرا گدايي مي‌كند ؟ » در پاســـخ گفتند : اين مرد ، نصراني است ! آن حضرت برآشفت و فرمود : « تا آن زمان كه قدرت كار كردن را داشت از او استفاده مي‌كرديد ولي  اينك كه قدرت انجام كاري را ندارد ، بايد گدايي كند ؟! از بيت المال زندگي اين پيرمرد را تأمين كنيد .[12]



۱) مديريت عمومي دكتر سيد مهدي الواني .

۲) سوره بقره آيه 30 .

۳) سوره حجر آيه 29 .

۴) سوره اسراء آيه 70 .

۵) سوره بقره آيه 34 .

۶) سوره بقره آيه 31 .

۷) سوره احزاب آيه 72 .

۸) حديث قدسي .

۹) بحار الانوار ج 74 ص 158 .

۱۰) وسايل الشيعه ج 8 ص 610 .

۱۱) نهج البلاغه خطبه 167 .

۱۲) وسايل الشيعه ج 11 ص 49 .


-

ویژگیهای منحصر به فرد مدیریت علوی (۳)
مديريت ، تكليف است :
 

اه اسلام ، مديريت تكليف است نه حق . مديران پرورش يافته در مكتب آسماني اسلام ، خدمت در منصب مديريت را تكليف شرعي خود مي‌دانند و معتقدند كه مديريت ، وظيفه است نه سودجويي .

انديشمندان بزرگ اسلامي و حقوقدانان مسلمان ، هر كدام پيرامون حق و تكليف از جنبه‌هاي مختلف بحثهاي مبسوط و مفيدي نموده‌اند.

ما در اينجا جهت روشن شدن مطلب، تنها به شرايط حق و تكليف اشاره مي‌نماييم تا مشخص شود كه چرا مديريت، تكليف است .

الف ) شرايط حق : 

1-     حق امري ثابت و پابرجاست ( چه صاحب حق قدرت بر احقاق آن داشته باشد و چه نداشته باشد ) .

2-      بالغ و نابالغ ، بزرگ و كوچك ندارد .

3-      عاقل و مجنون ندارد .

4-      علم و آگاهي نيز نمي‌تواند در حق تأثير بگذارد .

5-      اختيار و آزادي و يا اجبار و اكراه در حق مؤثر نيست .

ب ) شرايط تكليف :

1-     بلوغ : رشد لازم جسمي

2-      عقل : رشد لازم عقلي

3-      علم : آگاهي به موضوع و موارد تكليف

4-      قدرت : داشتن توانايي بر انجام تكليف

5-     اختيار : زمينه مناسب و آزادي لازم براي انجام تكليف[1]]

با توجه به شرايط مذكور ، به خوبي روشن مي‌گردد كه مديريت ، تكليف است نه حق و آنان كه در مناصب اجتماعي ، پست و مقام را وسيله سودجوييهاي خويش قرار مي‌دهند و در واقع مديريت را حق خويش مي‌دانند از اين حقيقت آشكار غافلند .

همچنين اين كه در روايات از مديريت به عنوان امانت ياد شده است و خداوند نيز در قران فرمان داده كه « امانتها را به صاحبانش برگردانيد ». [2]]نيز به خوبي بيانگر اين است كه مديريت ، تكليف است زيرا اگر حق بود ، برگرداندن آن به صاحبانش معنايي نداشت !

امام علي ( ع ) وقتي مسئوليت اداره سرزمين پهناور مصر را به مالك اشتر نخعي مي‌سپارد او را متوجه تكليف بودن مديريتش مي‌نمايد و به او توصيه مي‌كند : « مهرباني با مردم را پوشش دل خويش قرار داده و با همه ، دوست و مهربان باش . مبادا هرگز چونان حيوان شكاري باشي كه خوردن آنان را غنيمت داني ، زيرا مردم دو دسته‌اند : دسته‌اي برادر ديني تو و دسته ديگر همانند تو در آفرينش مي‌باشند [3]]

از بيان امام به خوبي برمي‌آيد كه مدير هرگز حق ندارد كه با زيردستانش هر گونه كه مي‌خواهد و دوست دارد ، رفتار نمايد و مكلف است با آنان رفتاري انساني ، دوستانه و صميمي داشته باشد . چنانچه در نامه ديگري كه به يكي ديگر از فرماندارانش به نام « اشعث بن قيس » نيز مي‌نويسد اين نكته را صريحاً خاطر نشان ساخته ، مي‌فرمايد : « مديريت و حكمراني براي تو طعمه نيست ، آن مسئوليتي است بر گردن تو و كسي كه از تو بالاتر است ، از تو خواسته كه نگهبان آن باشي و وظيفه نداري كه در كار مردم به ميل و خواسته شخصي خود عمل كني و يا بدون ملاك معتبر و فرمان قانوني ، به كار بزرگي دست بزني » .[4]

 



۱) نگرشي بر مديريت اسلامي ص 40 .

۲) سوره نساء آيه 58 .

۳) نهج البلاغه نامه 53 .

۴) نهج البلاغه نامه 5  .

-

ویژگیهای منحصر به فرد مدیریت علوی
- مديريت خدمت است :

ديريت در اسلام ، قبل از اين كه رياستمداري باشد ، خدمتگزاري است و مدير در اين منصب ، بايد با تيغ تيز مديريت در جهت خدمت به خلق خدا ، اقامه عدل و داد و رفع ظلم و تبعيض و بي‌عدالتي قيام نمايد .

مدير نبايد مسند مديريت را وسيله افتخار و نردبان نخوت قرار دهد ، زيرا آن دسته از مديراني كه ، مديريت بر يك تشكيلات را ، زمينه تجلي خصلتهاي نارواي شيطاني مي‌دانند  و اين ميدان را بهترين عرصه براي تاخت و تاز غرورها و شيطنتهاي خود به حساب مي‌آورند، هرگز مدير اسلامي و انساني نيستند .

اين گونه مديران ، هيچ گاه قادر به خدمت نخواهند بود زيرا اينان مديريت را براي خدمت به ديگران انتخاب نكرده‌اند بلكه آن را وسيله‌اي براي ارضاي اميال شخصي و نفساني خويش  نموده‌اند و اين كه در روايات از « رياست » به شدت انتقاد شده است ، اشاره به اين گونه مديريت دارد .

مولاي متقيان حضرت علي ( ع ) در مذمت « رياست » مي‌فرمايد : « رياست ، هلاكت و نابودي است » [1]. البته همانطور كه اشاره شد ، منظور از رياست در اين گونه روايات ، ارضاي هوسها و خواسته‌هاي نفساني و شيطاني در پوشش مديريت است .

مردي خدمت حضرت امام رضا ( ع ) درباره شخصي كه مديريت را وسيله خودخواهيهاي خويش مي‌دانست ، سخني به ميان آورد و عرض كرد : او در مسند مديريت ، « رياست » را دوست دارد نه خدمت به مردم را ، امام رضا ( ع ) زيان چنين مديراني را براي جامعه در يك تمثيل زيبا و رسا بيان نمود و فرمود : « چنين رياستي براي ديانت و اعتقاد مسلمان ، زيانمندتر از اين است كه دو گرگ گرسنه در ميان گله گوسفندي بيفتند كه چوپان نداشته باشد » .[2]

در واقع امام رضا ( ع ) در اين بيان پر معناي خود ، مدير را حافظ و نگهباني براي منافع مردم به حساب مي‌آورد و هر گاه مدير به جاي چوپاني امانتدار و خدمتگزار ، گرگي گرسنه باشد ، بزرگترين زيان و فاجعه براي جامعه اسلامي به وجود مي‌آيد .

در حكومت علوي ، مديريت تنها از آن جهت ارزش و اعتبار دارد كه وسيله‌اي براي خدمت به خلق و احقاق حق و رفع ظلم و دفع 

 باطل باشد چنانچه امير المؤمنين علي ( ع ) ، خطاب به عبدا ابن عباس مي‌فرمايد : « به خدا سوگند ، اين كفش كهنه پر از وصله ، در نزد من از حكومت بر شما محبوبتر است و من اگر اين حكومت را پذيرفته‌ام  ،‌ فقط به خاطر اين است كه حقي را ثابت كنم و باطلي را از ميان بردارم » .[3]

بنابراين در حكومت اسلامي ، خدمت نبايد وسيله‌اي براي حاكميت و رياست باشد بلكه به عكس حكومت بايد وسيله‌اي براي خدمت باشد .

سعدي ، شاعر محبوب و بلند آوازه ايراني در حكايتي زيبا اين مطلب را به خوبي تبيين كرده و مي‌فرمايد  : « درويشي مجرد به گوشه صحرايي نشسته بود ، پادشاهي بر او بگذشت ، درويش از آنجا كه فراغ ملك ، قناعت است سر برنياورد و التفات نكرد . سلطان از آنجا كه سطوت سلطنت است ، برنجيد و گفت : اين طايفه خرقه پوشان بر مثال حيوانند و اهليت آدميت ندارند ! وزير نزديكش آمد و گفت: اي جوانمرد ، سلطان روي زمين بر تو گذر كرد ، چرا خدمتي نكردي و شرط ادب بجا نياوردي ؟ گفت : سلطان را بگوي ، توقع خدمت از كسي دار ، كه توقع نعمت از تو دارد و ديگر بدان كه ملوك از بهر پاس رعيت‌اند ، نه رعيت از بهر طاعت ملوك !

پادشه ، پاسبان درويش است                                                 گر چه رامش به فرّ دولت اوست

گوسپند از براي چوپان نيست                                    بلكه چوپان براي خدمت اوست [4]



1) غرر الحكم و دررالكلم آمدي ج 1 ص 452 .

2) اصول كافي ، كتاب الايمان و الكفر ، باب طلب الرياسه .

1) نهج البلاغه ترجمه محمد دشتي خطبه 33 .

2) گلستان سعدي باب اول حكايت 28 .

-

ویژگیهای منحصر به  فرد مدیریت  علوی (۱)
* مديريت ، امانت است :

 

مديريت از ديدگاه اسلامي امانتي است كه به مدير سپرده مي‌شود و او بايد از اين مقام كه به عنوان امانت در دست دارد ، شديداً مراقبت نمايد و امانت داري صالح و شايسته باشد و آن را به شايستگي به ديگري بسپارد .

قران كريم در مورد امانت و امانت داري مي‌فرمايد : « همانا خداوند شما را فرمان مي‌دهد كه امانتها را به صاحبانش باز گردانيد .»[1]

علامه طباطبايي (ره ) در تفسير الميزان ، امانت را اين چنين تعريف كرده است : « امانت ، چيزي است كه براي نگه داري به ديگري سپرده مي‌شود تا بر آن محافظ باشد و پس از محافظت به امانت گذار باز گرداند .»[2]

در يك نظام اسلامي ، همه سمتها و مقامها و كليه پستها و منصبها ، امانتهاي خاص الهي هستند كه به وديعه در اختيار مسئولان قرار مي‌گيرند و حفظ آنها از گزند افراط و تفريط ، از وظايف حتمي صاحبان آنهاست و احترام به امانت و پاسداري آن از آسيب تطاول و گزند چپاول ، از دستورات ضروري دين مبين اسلام مي باشد .

مولاي متقيان علي عليه السلام در برنامه‌اي كه به نماينده و فرماندار خود در آذربايجان بنام « اشعث بن قيس » مي‌نويسد ،‌چنين مي‌فرمايد : « مديريت و حكمراني براي تو طعمه نيست آن مسئوليت در گردن تو ، امانت است و كسي كه از تو بالاتر است ، از تو خواسته كه نگهبان آن باشي و وظيفه نداري كه در كار مردم به ميل و خواسته شخصي خود عمل كني و يا بدون ملاك معتبر و فرمان قانوني ، به كار بزرگي دست بزني . اموالي كه در دست توست از آن خداوند مي‌باشد و تو خزانه دار آنها هستي تا آن را به من بسپاري

اميدوارم كه براي تو بدترين فرمانرواها نباشم . »[3]

همچنين در نامه ديگري كه به يكي از فرماندارانش نوشته است ، فرموده : « به من درباره تو گزارش نامطلوبي رسيده است كه اگر چنين خبر تأسف باري درست باشد ، پروردگار خود را به خشم آورده و امام خود را نافرماني و در امانت خود ، خيانت كرده‌اي . »[4]

همانطور كه ملاحظه مي‌شود از ديد مولا علي عليه السلام ، مناصب و مديريتها تنها امانت الهي مي‌باشند و بايد به دست كساني سپرده شوند كه امانت داري صالح و شايسته باشند و اين شرط ، از مهمترين ملاكها و شرايط احراز مديريت در حكومت علوي است .

ارزش و اهميت اين صفت در مديريت و حكومت داري تا بدانجاست كه حضرت علي ( ع ) آن را « اساس ايمان » و « سر فصل اعتقادات انسان » معرفي مي‌كند . [5]

مدير جامعه اسلامي بايد بداند كه منصبي كه در اختيار اوست ، يك وديعه الهي است كه خيانت به آن ، خيانت به خداوند محسوب مي‌گردد . كه گناهي نابخشودني است و سرانجام بايد روزي اين امانت را به ديگري بسپارد ، بنابراين پايدار و ماندني نيست و چنانچه خردمندان گفته‌اند : « چيزي كه نپايد دلبستگي را نشايد » . پس شايسته نيست كه مدير به پست و مقام ومنصب دل ببندد و خود را براي هميشه مالك و صاحب اختيار آن بداند .

حضرت علي ( ع ) در كلام زيبايي اين حقيقت را بيان نموده و مي‌فرمايد : « اگر مقام ماندني بود ، به تو نمي‌رسيد » . [6]



۱) قران كريم سوره نساء آيه 58 .

۲) تفسير الميزان جلد 16 ص 370 

 

۳)نهج البلاغه - نامه 5 - ترجمه محمد دشتي .

۴)نهج البلاغه - نامه 40 -ترجمه محمد دشتي.

۵) غررالحكم و درر الكلم آمدي ج 1 - ص 136.

۶) وسائل الشيعه ج 11 ص 54.

**************************************************************************************

http://www.modirestan.mihanblog.com/?Cat=10

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/11/17ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط سید حسين علوی |

تعرض به حقوق مردم، محاربه با خداست

پاسخ قاطع رهبر انقلاب به تشكيك در جمهوريت نظام

۱۹ دي ۱۳۸۴ - بعد از ظهر ۱۴:۱۲ كد خبر : ۳۳۳۰۵

پيرو انتشار گسترده اظهارات برخي افراد در زمينه تشكيك در جمهوريت نظام و ايجاد تعارض ميان «جمهوريت» و «اسلاميت»، سخنان آيت‌الله خامنه‌اي، رهبر انقلاب كه در بيست‌وسوم اسفندماه سال 1380 به صورت مشروح به اين ادعا پاسخ دادند، منتشر مي‌شود.

نظر به اهميت اين بيانات و به منظور روشنگري كه زايل كننده بساط فتنه و شبهه است، متن سخنان ايشان در آن ديدار را عينا براي استفاده خوانندگان گرامي ‌منتشر مي‌كنيم:


بسم الله الرحمن الرحيم
خيلي لطف فرموديد آقايان محترم. بعد از اين جلسات پركار، بنده را هم به زيارت خودتان محظوظ كرديد و اميدواريم كه خداوند متعال بركات خودش را بر اين دلها و عزمها و نيتها و تلاش‌هايي كه صورت مي‌گيرد نازل كند و انشاء الله اين جلسه را منشأ بركات الهي براي مردم قرار بدهد. مسلماً جمع خبرگان محترم كه به رأي مردم و به خواست و شناخت مردم اين مسئوليت سنگين را بر عهده گرفتند، يكي از حساسترين نقاط مجموعه نظام جمهوري اسلامي است و خيلي تلاش شد از اوايل كه اين مجلس در چشم مردم، درافكار عمومي، به صورت يك مجلس تشريفاتي تلقي بشود، ليكن گذشت زمان و حضور و فعاليت بجاي اين مجلس در لحظات حساس، نشان داد كه چقدر اين مجلس براي نظام اسلامي و براي كشور مهم است.

مجلس خبرگان

اين اهميت قهراً بحث‌ها و تصميم‌گيري‌ها و مطالعاتي و تفكراتي كه در داخل اين مجلس و براي اين مجلس هست، رتبه اهميت اينها را هم بالا مي‌برد. مهم اين است كه خبرگان، معتمد مردم و امين مردمند در يك امري كه اهم امور در نظام سياسي كشور ماست.

مجلس خبرگان مظهر مردمسالاري ديني

در واقع مجلس خبرگان مظهر مردمسالاري ديني است. از يك طرف حضور مجلس و انعقاد اين مجلس متكي است به مردم، از يك طرف اعضاي اين مجلس كساني هستند كه با معيارهاي اسلامي در باب نظام سياسي اسلام و مسئله حكومت آشنا هستند و از اين معيارها تخطي نمي‌كنند. اين نموداري است از همان چيزي كه ما اسمش را مي‌گذاريم مردمسالاري ديني. مردم سالاري ديني كه امروز تبلور پيدا كرده است در نظام جمهوري اسلامي نبايد اشتباه بشود با دمكراسي‌هاي رايج غربي؛ ولو [اگر] وجوه اشتراكي هم داشته باشند، ليكن فرقهاي عنصري و جوهري متعددي هم دارند.

اساس جمهوري‌هاي غربي و به اصطلاح رايج خودشان «جمهوريهاي لائيك»، در غرب و تبعه آنها در جاي ديگر دنيا، نشاندن حق مردم به جاي حق خدا، يا رأي مردم به جاي نظر و فتواي دين هست. از همان حدود قرن هجدهم، اواخر قرن هجدهم كه اين جور جمهوري‌ها از فرانسه شروع شد و در نقاط ديگر اروپا به تدريج راه پيدا كرد؛ اين حركت در واقع يك حركتي بود در مقابل نظامهاي قبل از اين دوره در اروپا، و يك مجموعه اي از حركات بود كه نقطه مقابل آن، تفكرات قرون وسطايي اروپا قرار داشت.

جمهوري اسلامي

جمهوري اسلامي در واقع با هر دو نوع اين جريانهاي اروپايي، چه آنچه كه در قرون وسطا يا قبل از همين قرن هجدهم در اروپا وجود داشت، هم با او مخالف است. هم با آنچه كه بعداً به عنوان عكس العمل آن به وجود آمد، مغاير و مخالف است.

آنچه كه قبلاً وجود داشت، حكومت‌هاي استبدادي، موروثي، متكي بر تقلب و غلبه يك قدرت، يك فرد مقتدر يا يك جمع مقتدر بر امور يك كشور بود، اساس اين بود؛ اسلام با اين مخالف است. آنچه كه بعد به وجود آمد اين بود كه حق را منحصراً درانتخاب مردم، در رأي مردم و با خواست مردم منطبق بدانند (حالا لااقل در شعار و در ارايه فكر و تئوري اين جور است، ولو حالا در واقع اين جور نيست؛) اين هم اسلامي نيست. در اسلام حق الله رقيب حق الناس نيست؛ نقطه مقابل حق الناس نيست. حق مردم، همه حقوق مردم، از جمله حق انتخاب كه قطعاً براي مردم وجود دارد در امر حكومت، اين ناشي است از حكم الهي. همه حقوق مردم اعتبارش متخذ است از حاكميت خداوند و آنچه كه خداي متعال مقرر فرموده است. لذا در قرآن كريم آن جايي كه تجاوز و تعرض به حقوق مردم است- مثل مساله ربا كه تعرض به اموال مردم است- تعبير شده است «فأذنوا بحرب من الله»(1) اين حرب الهي است. با اين كه اين تجاوز به حقوق انسانهاست اما جنگ با خداست. يا در آن جايي كه فساد في الارض است كه «و يسعون في الارض فسادا»، اين «يحاربون الله و رسوله» است، اين حرب الهي است؛ تعرض به حقوق مردم است، اما محاربه با خداست. چون حقوق مردم، آنچه كه متعلق به مردم است با همه وسعتي كه دارد، اين تكليف الهي است، حقي است كه خدا براي مردم معين كرده است، تكليفي است كه خدا براي كساني كه امور مردم را برعهده دارند، نسبت به مردم بر دوش آنها گذاشته است. لذا جمهوري اسلامي همان طور كه مكرر عرض شده است، يك مركب انضمامي‌نيست كه تركيبي باشد از چيزي به نام جمهوري و چيزي به نام اسلامي، تا يكي بگويد كه من طرفدار جمهوريتم بيشتر، يكي بگويد من طرفدار اسلاميتم بيشتر؛ اين جوري نيست. اصلاً مي‌توان گفت مركب نيست، [بلكه]يك حقيقت است. آن جمهوري است،آن اتكاء به آراء مردمي‌است كه خدا آن را مقرر كرده است، خدا موظف كرده است ما را كه در اين زمينه رأي مردم را، انتخاب مردم را، اراده مردم را معتبر بشماريم.

نهج البلاغه و نضييع حفوف مردم
درنهج البلاغه يك جايي اميرالمؤمنين (عليه الصلاه والسلام) راجع به نضييع حفوف مردم صحبت مي‌كنند، مي‌فرمايند كسي كه اين كارها را بكند «كان حربالله»؛ اين محارب خداست.

 جمهوري اسلامي يعني آن نظام سياسي يي كه براي مردم، حق قائل است، با همه اين سعي يي كه براي حق مردم وجود دارد و در همه اين قلمرو عظيم با اتكاء به اراده خدا و تشريع الهي. بنابراين كسي اگر با اعتقاد به اسلام به حق مردم تعرض كند، تجاوز كند، اين منتظرعقوبت الهي بايد باشد.

مشكل ما در نظام جمهوري اسلامي فقط اين نيست كه مردم به ما بدبين مي‌شوند يا از ما عقيده شان برمي‌گردد. مشكل ما تكليف شرعي هم هست ولو مردم نفهمند؛ يك جايي، يك حركتي را انجام بدهيم، تضييع حقوق انسانها بشود، هيچ كس هم نفهمد. تبليغات هم آن چنان پرسر و صدا باشد، مثل تبليغات همين غربيها و همين آمريكايي‌ها كه در همين آراي رئيس جمهوري كنوني آمريكا اكثريت را با جار و جنجال و سر و صدا زدند كنار، اقليت را جاي اكثريت نشاندند؛ تبليغ هم كردند، مدعي دمكراسي هم هستند. اين جور نيست كه تبليغات را هم حالا سر و صدايش را بالا كنيم، هيچ كس هم نفهمد كه اين جا تعرض شد به حقوق مردم و پايمال شد حق مردم، قضيه حل باشد، نخير؛ مشكل ما، مشكل تكليف شرعي هم هست، يعني هر كسي در سرتاسر اين پيكره عظيم حكومت - كه حكومت، متمركز و متجلي نيست فقط در شخص رهبري، همه اجزاي حكومت،همه در اين مردم سالاري ديني و وظايفي كه از اين ناحيه برعهده آنهاست، همه سهيمند؛ چه رئيس جمهور باشد، چه رئيس يك قوه باشد، چه نماينده مجلس باشد، چه مسئوليتي درهر گوشه يي داشته باشد - تكليف همه اين عرض و طول وسيع اين است كه حقوق مردم را رعايت كنند لله؛ اين دو تا با هم همراهند، يكي هستند. حق مردم ناشي از حق الهي و تكليف الهي است. اين پايدارترين وسيله است و مستحكمترين وسيله است براي حفظ حقوق مردم.

اگر درنظام مردم سالاري ديني،در نظام جمهوري اسلامي افراد درست گزينش بشوند در هر مرحله يي از مراحل و مرتبه يي از مراتب حكومت، اگر واقعاً با صلاحيت‌هاي متناسب با آن مرتبه افراد گزينش بشوند، هيچ حقي از مردم ضايع نخواهد شد؛ مي‌شود اين را اطمينان داشت. حق مردم اين جوري است كه حفظ خواهد شد و تضييع نخواهد شد. در حالي كه در دمكراسي‌هايي كه ريشه و پايه استحقاق مردم و حق مردم يك فلسفه الهي نيست، متكي به تكليف الهي نيست؛ آن جا نه، آن جا ممكن است كه حق هم ضايع بشود.انسانها چون مراقبي، رقيبي، تكليفي، مسئوليتي وراي همين چيزهايي كه مردم ممكن است بفهمند و بدانند، براي خودشان قائل نيستند، لذا آنجا تضييع حق مردم زياداست.خطاي بزرگي است اگر ما امروز مردم سالاري بااين عمق را، اعتناي به حق مردم را با اين فلسفه عميق، اين را مخلوط كنيم و بياميزيم يا اشتباه كنيم با آنچه كه در غرب وجود دارد؛ مردم سالاري حقيقي اين است و شارع مقدس بر طبق موازين فقهي يي كه دست ما هست،

دردوران غيبت امام معصوم (عليه الصلاه والسلام) اين وظيفه يا تكليف يا حق حكومت و حاكميت را با يك صلاحيتهايي مقرون كرده، بدون اين صلاحيتها اين حق وجود ندارد، اين اجازه وجود ندارد؛ چون اصل، عدم تسلط هيچ انساني است بر انسان ديگر. آن جايي كه مي‌خواهد تصرف كند يك انساني در امور انسانهاي ديگر، اين بايد اين صلاحيتها حتماً وجود داشته باشد. تشخيص اين صلاحيتها هم طبق يك رويه عقلايي مورد اعتماد بر عهده كساني است كه توانايي اين كار را دارند و در نظام جمهوري اسلامي مردم از اين طريق انتخاب خودشان را و بيعت خودشان را اعلام مي‌كنند. حضور مردم و انتخاب مردم به وسيله انسان‌هايي كه اين صلاحيت‌ها را مي‌شناسند و توانايي آن را دارند كه اين را دركسي تشخيص بدهند و وظيفه آن را دارند كه اين را نظارت كنند و بقاي آن را و حفظ آن را و وجود آن را كنترل كنند و بفهمند كه چه دارد مي‌گذرد؛ اين بالاترين وظيفه اي است كه وجود دارد. لذاست كه مجلس خبرگان يك مجلسي است بسيار حساس، بسيار مهم.

بنده در اوقات انتخابات اخير مجلس خبرگان كه تبليغات عجيبي در دنيا مي‌شد براي اين كه مردم را منصرف كنند از شركت دراين انتخابات. عجيب اين بود. راديوهاي بيگانه تلاش مي‌كردند، تبليغات مي‌كردند، امواج پرخرج را دايم پخش مي‌كردند براي اين كه مردم را وادار كنند كه دراين انتخابات شركت نكنند، كه نيايند. بعضي‌ها هم البته تجاوب مي‌كردند با آنها در داخل. بنده همان وقت- آنها از جمله حرفهايشان اين بود كه مي‌گفتند مجلس خبرگان چه فايده اي دارد؟ - بنده همان وقت گفتم كه اگر فايده نداشت، اينها اين قدر خرج نمي‌كردند براي اين كه آن را خنثي كنند، براي اين كه آن را بي اثر كنند، براي اين كه مردم را از اقبال به مجلس خبرگان باز بدارند؛ اثرش را ديده اند كه اين قدر ازش مي‌ترسند. چون ديده اند كه چطور بروز، بهنگام اقدام مي‌كند و تصميم مي‌گيرد و كشور را از تلاطم نجات مي‌دهد، چون فهميده اند اين جور است- و بايد هميشه همين جور باشد و بهنگام و بروز و آماده هر حادثه اي باشد و تصميم لازم را در هر حادثه اي طبق تكليف و تشخيص الهي خودش بگيرد- چون اين را مي‌دانند، لذاست كه باهاش اين قدر مخالفت مي‌كنند؛ و همين جور هم هست.

خدا را شكر مي‌كنيم كه نظام جمهوري اسلامي را و انقلاب ما را با كيفيتي پديد آورده است كه قائم به شخص نيست، قائم به هيچ شخصي نيست. امام (رضوان الله عليه) عمود اين خيمه بود، پدر اين حادثه بود؛ اين حادثه عظيم تاريخي، پشتوانه اي بود كه بلاشك اگر وجود فرد او نبود، اين اتفاق، اين حادثه عظيم در دنيا پيش نمي‌آمد بدون شك؛ با همه زمينه‌هايي كه گفته شده است و ذكر شده است كه اين زمينه‌ها براي انقلاب بود- درست هم هست، اكثرش هم درست است- اما آن عامل فعالي كه اين اقتضائات را، اين زمينه‌ها را تبديل كرد به فعليت و تحقق خارجي، او شخص امام (رضوان الله تعالي عليه) بود و خصوصياتي كه در او جمع بود. با همه اينها كه در واقع عوامل اقتدار اين نظام از سرانگشت او مي‌چكيد، او خودش فرمود و درست هم فرمود؛ فرمود كه اين انقلاب و اين نظام قائم به شخص من نيست؛ آني كه امام بود، با آن عظمت بود؛ حقيقت قضيه همين است. اين مجلس بايد دايم آماده، حاضر، متوجه به مسئوليت بسيار خطير و سنگيني كه دارد باشد؛ اين همان چيزي است كه نمي‌خواهند.


و امروز اتفاق خوبي كه براي مجموعه نظام و مجموعه مردم و آگاهان كشور افتاده است اين است كه دشمن حرف خود را عريان كرده است. بدترين چيز اين است كه انسان نداند دشمن متوجه چيست، متوجه كجاست. اين حرف‌هايي كه امروز مخالفين نظام اسلامي و حتي در مقامات سياسي،مقامات حساس و مسئول سياسي در حرف‌هاي رسمي‌خودشان مي‌زنند كه ما در ايران با اين بخش، با اين نقطه، با اين اتجاه مخالفيم و هدف ما اين است؛ اين چيزي است كه ما از ده سال پيش، دوازده سال پيش و قبل از او هميشه به عنوان تحليل همين را مي‌گفتيم. آگاهان جامعه اين را به مردم مكرر همين را مي‌گفتند. امر خيلي روشن نبود، واضح نبود، جنبه تحليل داشت. معلوم بود كه آنها با آن نظام اسلامي مخالفند، با آن معيارهاي اسلامي مخالفند. آنها دنبال يك حكومت دست نشانده يي هستند دراين جا كه منافع آنها را -همين طور كه الان تصريح مي‌كنند- دراين جا تامين كنند. اين حكومت دست نشانده، شرط اولش اين است كه معتقد و پايبند به ارزش‌هاي اسلامي و موازين اسلامي نباشد؛ اين شرط اولش است. و براي اين كه اين خواست آنها تحقق پيدا كند، شرط اول اين است كه وسيله‌هاي انضباط و دقت و كنترلي كه در قانون اساسي پيش بيني شده براي حفاظت نظام و سلامت نظام و اسلاميت نظام، اين اينها وجود نداشته باشد؛ اين شرط اول است تا بتوانند اگر ممكن است، نفوذ كنند در اركان و بدنه نظام، و اگر نشد، آن وقت به مسائل ديگري متشبث بشوند. همه آن چيزهايي كه مانع اين خواسته است، در طول اين سال‌هاي متمادي مورد تهاجم آنها بود، همه آن چيزهايي كه زمينه ساز خواست دشمن هست، چيزهايي است كه در اين چند سال مرتب آن را خواسته اند، بر او پافشاري كرده اند و هوچي گري راه انداخته اند نسبت به آنها و امروز اينها را صريح دارند بيان مي‌كنند. اين از خوشبختيها و مايه‌هاي خوشوقتي مردم و ماها بايد باشد كه دشمن دارد خودش را نشان مي‌دهد به طور روشن، اهداف خودش را مشخص مي‌كند، اتجاه خودش را روشن مي‌كند.

امروز ما مي‌دانيم كه اينها با اسلام، با اسلاميت، با پايبندي به ارزشها، با ايجاد سد در مقابل نفوذ خودشان در اركان نظام؛ با اين مخالفند، امروز دشمني اينها با اين است. البته دشمن با همه عزمي‌كه نشان مي‌دهد، با همه امكاناتي كه به حسب موازين ظاهري دراختيار او هست، توانايي آن كاري را كه مي‌خواهد، ندارد. اين جور نيست كه اين كار براي دشمن فراهم باشد، نه؛بخشي از اين امكاناتي كه براي او لازم است، با همين جنجالها فراهم مي‌شود. يكي از چيزهايي كه او احتياج دارد اين است كه مسئولين جمهوري اسلامي مرعوب بشوند، بترسند؛ اين را لازم دارد، والا اگر چنانچه مسئولين نظام و تصميم گيرندگان نظام، با شجاعت، با استقامت، بايستند بگويند نه، ما تسليم نمي‌شويم، خواسته او برآورده نخواهد شد. يكي از ابزار كار اين است كه اين شجاعت را، اين قدرت ايستادگي را، همان چيزي را كه نظام جز به مدد او نمي‌توانست پيروز بشود و بحمدالله تا امروز هم در بين مسئولين ما وجود دارد، اين را از اينها سلب كنند. بخشي از كار اين است؛ يك مقدار از اين جنجالها به اين قصد است، با اين نيت است كه افراد را، تصميم گيران را دچار محذور كنند، مرعوب كنند. خيلي دقت نظر لازم است.

بنده يك وقتي عرض كردم،

 

صبر امام (رضوان الله عليه) شبيه صبر امام حسين بود.

واقعاً هم آن صبري كه امام كرد- صبر همان استقامت و ايستادگي بر ادامه يك راه كه در اسلام به عنوان صبر معين شده؛ ايستادگي كردن و كار خود را ادامه دادن و عقب نزدن، اين معنايش صبر است ديگر- صبري كه امام كرد، شبيه صبر امام حسين است كه صبر امام حسين اسلام را در طول تاريخ تا امروز بيمه كرده. يعني اگر واقعاً امام حسين آن صبر تاريخي را در كربلا نمي‌كردند- در كربلا و قبيل كربلا و مقدمات حادثه عاشورا- اگر آن صبر را نمي‌كردند، بلاشك با گذشت يك قرن، حتي از نام اسلام هم اثري نمي‌ماند و امام حسين زنده كرد اين را به بركت صبر. خب اين صبر آساني نبود. صبر فقط اين نيست كه انسان را زير شكنجه بيندازند يا فرزندان انسان را جلوي انسان شكنجه كنند يا بكشند و انسان خب، ايستادگي كند؛ اين يك مرحله مهمي‌است از صبر البته، اما از اين مهمتر اين است كه يك انساني را با وسوسه‌ها، با اظهاراتي كه علي الظاهر هم ممكن است در نظر بعضي منطقي بيايد، ازادامه اين راه باز بدارند. همان كاري كه با امام حسين مي‌كردند، آقا شما كجا داريد مي‌رويد، خودتان را در معرض خطر قرار مي‌دهيد، خانواده تان را در معرض خطر قرار مي‌دهيد، جري مي‌كنيد دشمن را، دست آنها را به خون خودتان باز مي‌كنيد؛ اين است. هر كس رسيد، امام حسين را در مقابل اين محذور اخلاقي خواست قرار بدهد كه شما با اين اقدام خودتان جان عده اي را داريد به خطر مي‌اندازيد و دشمن را مسلط تر مي‌كنيد و اينها را وادار مي‌كنيد به اين كه دست به خون شما بيالايند. خيلي نقطه مهمي‌است، خيلي ترديدآور است. اين يك جنگ روشن و واضح نيست كه آدم بگويد من مي‌روم تا كشته بشوم، نه؛ اين محاذير دنبالش هست. امام حسين اين معنا برايش ممكن بود مطرح باشد يا مطرح كنند كه آقا شما اگر كشته بشويد، شيعيان شما را در كوفه قتل عام مي‌كنند، پدر همه را درمي‌آورند، بايست شما زنده باشيد، باشيد، يك ملجايي باشيد، پسر پيغمبريد، با حفظ حيات خودتان جان يك عده اي را حفظ كنيد؛ اينها همه وجود داشت. در مورد امام عيناً همين معنا تكرار شد. بنده فراموش نمي‌كنم در بعد از واقعه پانزده خرداد كه امام را دستگير كردند و آن حادثه عظيم و خونين اتفاق افتاد، بعضي از بزرگان، به خود من يكي از بزرگان معروف، از شخصيتهاي برجسته گفتش كه خب اين درست است؟! توي اين مملكت اين همه جوان هست غالباً فاسد، در بين اينها بهترينشان متدينينند، توي متدينين هم بهترينشان كساني هستند كه توي اين قضايا مي‌آيند توي خيابان. خب فلاني با اين حركت بهترين‌ها را داد دم چك دشمن و خونشان بر زمين ريخته شد؛ اين درست است؟ اين مي‌بينيد اين منطق است ديگر، يك منطقي است اين. آن كسي كه بتواند بر اين منطق فائق بيايد و صبر كند در مقابل اين منطق متزلزل كننده، اين آن صبر عظيم است. اين آن صبر حسيني است كه امام اين صبر را داشت.
در قضيه جنگ همين تكرار شد، در قضاياي گوناگون كشور اين تكرار شد. امام ايستاد، صبر كرد و همين صبر بود كه اين عظمت را به وجود آورد، اين خيمه را بر سر پا كرد، اين حادثه اي را كه حضرت آقاي مشكيني به حق فرمودند كه يك حادثه اي است كه بايد شب و روز بر آن شكر كرد، پرچم اسلام، حاكميت اسلام تحقق پيدا كند در خارج، تجسم پيدا كند؛ اين چيز كوچكي است؟! اين را محقق كرد، اين صبر امام (رضوان الله عليه) و صبر ملت و مردم و نخبگان جامعه همراه امام بود كه ما را پيروز كرد. دشمن اين صبر را مي‌خواهد بشكند. يك ارزشها يا مصالح خيالي و پنداري را مطرح كند كه نتيجه اين مصالح اين باشد كه تصميم گرفته بشود كه در مقابل آمريكا ما كوتاه بياييم؛ يعني تسليم آمريكا بشويم. اين است، اين آن خطر اصلي است كه بايد مراقب اين بود كه در اراده مسئولين كشور، در اراده زبدگان كشور و نخبگان كشور، به خاطر مصالح موهوم، ترديد به وجود نيايد. حالا دشمن خب زورمند هم هست، قوي هم هست، پول هم دارد، موشك هم دارد، اتم هم دارد، تبليغات هم دارد، حالا چه اشكال دارد اين يك قدم را عقب بنشينيم؟! شايد او ساكت بشود. خب دشمن با يك قدم عقب نشستن شما اصلا ساكت نخواهد شد. او با اصل وجود تو، او مي‌گويد: «وجودك ذنب لايقاس به ذنب» اصل جمهوري اسلامي قبول نيست. چه جور تصالحي با اين جور دشمني كه اصل وجود تو را نفي مي‌كند مي‌تواني انجام بدهي؟ مذاكره كردن و تصالح كردن مال آن جايي است كه يك خطي وجود دارد كه هر دو طرف به آن خط، به آن مرز قانعند. خب يك اختلاف ملكي اي است، يكي مي‌گويد ديوار من آنجاست، آن ديگري مي‌گويد نخير، اين جاست، يك متر عقب تر و جلوتر، پنج متر عقب تر و جلوتر. بالاخره به يك حدي قانع مي‌شوند. ديوار را مي‌گذارند، اختلاف تمام مي‌شود. اين جا، جاي مذاكره است. اما آن جايي كه طرف مقابل مي‌گويد اصلا تو نبايد توي اين ملك باشي اصلا، مال تو نيست، بايد بروي؛ اين جا مذاكره امكان ندارد. اگر چنانچه او به صورت تاكتيكي و مرحله اي در ابتدا هم يك شعاري را مطرح كند، وقتي شما مي‌دانيد كه او مقصودش اين است كه اين تاكتيك را، اين مرحله را بگذراند، يك قدم بيايد جلوتر، با قوت بيشتري دنبال مرحله بعدي باشد؛ باز همان فشار، باز همان شانتاژ، باز همان تبليغات جهاني، باز همان تهديد، همان عربده كشي، آن جا تكرار خواهد شد. همين طور بايد ادامه بدهيد به اين سير عقبگرد، به اين انقلاب معكوس! تا وقتي كه او به هدفش برسد كه آن نبودن شماست. دشمن اين را مي‌خواهد. تصريح دارند مي‌كنند. خدا را شكر- عرض مي‌كنم- به اين معنا تصريح مي‌كنند، مي‌گويند ما با اصل جمهوري اسلامي ]مخالفيم[. يكي از ديپلمات‌هاي ما با يكي از همين مسئولين فعال يكي از كشورهاي مهم غربي حالا، در همين اواخر ديداري داشتند. از او سؤال مي‌كند كه خب اين جنجال آمريكا عليه ما براي چيست؟ خب اينها كه در قضاياي افغانستان ديدند كه جمهوري اسلامي چطور با متانت توي اين قضيه وارد شد و چطور مشي جمهوري اسلامي جوري بود كه توانست مردم افغانستان را از آن مشكلاتي كه دچارش بودند، علي العجاله خارج كند. آن طرف گفته بود خب بله، آن وقت بين جمهوري اسلامي و فلان دولت يا فلان دولتها يك قدر مشتركي وجود داشت و او همين دشمن مشتركي بود كه در بين بود در افغانستان. آن وقت خب بله همكاري مي‌كردند. اما حالا كه او وجود ندارد، حالا شما جمهوري اسلامي هستيد، حكومت ديني هستيد و آمريكا با اصل حكومت ديني مخالف است. بنابراين جايي براي تصالح نيست، جايي براي صحبت كردن و مذاكره نيست. مهم اين است كه مصالح پنداري جلوي چشم ما را نگيرد، عزم ما را متزلزل نكند، دچار رخوت نكند؛ بفهميم كه دشمن چه مي‌گويد. اين حرف جديدي هم نيست كه دشمن مي‌زند. حالا علني مي‌كند، حالا به اتكاي برخي از نشانه‌هاي غلطي كه به او داده شده، خيال مي‌كند زمينه فراهم است و الا از اول در فكر اين بودند. مگر از اول نمي‌خواستند؟ شما ببينيد چند ماه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، مصوبه مجلس سناي آمريكا بود كه عليه جمهوري اسلامي بود؛ صريحاً، كه همين جا مردم راهپيمايي راه انداختند و سخنرانيها كردند و موضعگيري كردند و اينها؛ اصلاً بنابراين بود. از همان اوائل سفارت آمريكا در تهران شد مركز ارتباطات براي براندازي جمهوري اسلامي؛چيز جديدي نيست اين. از روز اول اين را مي‌خواستند. منتها به انواع وسائل متشبث شدند، از انواع طرق مأيوس شدند، ]حالا[ در اين برهه اخير تصور مي‌كنند كه حالا موقعيت مناسبي است. خب يك مشوقه‌هايي هم داشته اند از قبيل آنچه كه در بالكان پيش آمد، آنچه كه در عراق در جنگ با كويت قضيه عراق پيش آمد، آنچه كه در افغانستان اخيراً پيش آمد، يك مشوقه‌هايي هم داشته اند؛ از داخل هم خيال مي‌كنند كه زمينه برايشان آماده است، لذا خودشان را عريان كردند، حرفشان را لخت كردند، آن باطني را كه مي‌خواستند نشان ندهند و به صرفه شان بود كه نشان ندهند، او را نشان دادند، دارند صريح اين را مي‌گويند ولي باز هم نمي‌توانند، باز هم اين جور نيست كه اين راه جلوي آنها باز باشد. ما عناصر اقتدار، عناصر قدرت و بقاء و صلابت در ما موجود است؛ اين عناصر را بايد حفظ كنيد. با بودن آن عناصر نه نيروي نظامي، نه تهاجم، نه فعاليت سياسي، نه فعاليت تبليغاتي اثر نمي‌كند. مهم اين است كه ما حفاظ خودمان، درع خودمان، زره خودمان را از دست ندهيم. وحدتمان از جمله اينهاست، دينمان از جمله اينهاست. دقتمان در آنچه كه بيان مي‌كنيم، بر زبان مي‌آوريم از جمله اينهاست. تكيه نكردنمان به اختلافات فرعي و درجه دو و ثانوي، از جمله اينهاست. ما البته اختلافاتي در زمينه‌هاي مختلف، اختلافات سليقه اي وجود دارد، آنچه هم كه امروز وجود دارد در بين معتقدين به نظام- آنهايي كه معتقد به نظام نيستند، آنها را كار ندارم- در بين معتقدين به نظام اسلامي و به اين قانون اساسي آنچه كه امروز از اختلاف سليقه وجود دارد، بيشتر نيست از آنچه كه در سالهاي شصت و سه و شصت و چهار و شصت و پنج وجود داشت؛ آن وقت هم همين جور بود. آن وقت هم اختلاف سليقه‌هايي در زمينه‌هاي گوناگون؛ در زمينه‌هاي اقتصادي- آنهايي كه حالا، دوستان همه تان در جريان بوده ايد، اگر به حافظه مراجعه كنيد، قطعاً يادتان مي‌آيد- اتفاقاتي كه در مجلس و بيرون مجلس و دولت و بقيه جاها مي‌افتاد. فراوان اختلافات بود. اختلافات سلايق وجود دارد. آني كه مهم است اين است كه در خلال اين اختلافات آن عنصر وحدت باقي باشد. يعني آن وقتي كه صحبت نظام است، صحبت اركان اصلي نظام است، همه متحد باشند، همه صريح بدون مماشات، بدون پرده پوشي، صريح بگويند كه ما پايبند به نظام هستيم، پايبند به اين نقطه وحدت هستيم. ملاحظه كسي را نكنند؛ اين مهم است. ما اگر چنانچه اين اركان و عناصر بقاء را و صلابت را و استقامت و استحكام را كه بحمدالله هست در ما، اگر اينها را برش محافظت كنيم و نگه بداريم، دشمن اين بار هم مثل دفعات ديگر هيچ غلطي نمي‌تواند بكند و مردم ما اين جورند. مردم به فضل پروردگار، مي‌بينيد، مردم متدينند، معتقد به نظامند، معتقد به ولايتند، پايبندند، كج سليقگي است كه ما برخي از تظاهرات مردمي‌و جواني را حمل كنيم بر مخالفت با اصل دين يا با نظام اسلامي و با حكومت اسلامي، نه. اين كج سليقگي را البته دو دسته انجام مي‌دهند: يك عده كساني كه از اين كارها خوششان مي‌آيد، يك عده از كساني كه از اين كارها بدشان مي‌آيد. هر دو در اين كج سليقگي شريكند كه اينها را تلقي مي‌كنند و تفسير مي‌كنند بعضي، به اين كه اينها مخالفت با اسلام است، نه، نخير؛ اينها مخالفت با اسلام نيست، هميشه هم همين جور چيزهايي بوده و هست و خواهد بود تا اين كه ان شاءالله به تدريج تربيت اسلامي عميق بشود در طول زمان و بتواند همه قشرها را، اول خود ماها را، اول خود ما را در اعماقمان مرباي به تربيت اسلامي بكند كه رعايت كنيم تقواي الهي را، ورع را، پاكدامني را، پاكدستي را، پاك چشمي‌را، بي طمعي را، بعد هم در ديگران ان شاءالله پيش مي‌آيد به تدريج. مردم خوبند. مردم در خدمت نظام و در جهت نظام اسلامي هستند.
اميدواريم كه ان شاءالله خداوند متعال به آقايان محترم توفقيات خودش را روزافزون كند. روح مطهر امام بزرگوار را كه هر روزي كه مي‌گذرد، عظمت آن روح و ارزش آن شخصيت بي نظير بيشتر براي ما معلوم مي‌شود، ان شاءالله با اوليائش، با پيغمبران، با اوليائش محشور كند و ما را موفق بدارد كه اين راه پرافتخار را و راه شاد و ناظر به افقهاي روشن را با قدرت هر چه بيشتر ان شاءالله ادامه بدهيم و ان شاءالله قلب مقدس ولي عصر (ارواحنا فداه) را از ما شاد و خرسند كند.
والسلام عليكم
و رحمه الله و بركاته

1- بقره: 279

منبع: سايت رهبر انقلاب

http://www.baztab.com/news/33305.php

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/11/17ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط سید حسين علوی |

سلام بهونه قشنگم ....tala banoo

بسم رب الشهدا، و الصديقين

ماه محرم ، ياد آور حماسه حسيني و رشادت امام حسين ع و ياران وفادارش كه با شهادت خود درس مقاومت در مسير دفاع از اسلام را به ما دادند، خدمت حضرت ولي عصر ع و مقام عظماي ولايت و رهبري و همه دوستداران آن حضرت تسليت عرض مينمائيم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/11/09ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط سید حسين علوی |

بسم الله الرحمن الرحيم

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

‏‏بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى‏ در ديدار روحانيان و مبلغان در آستانه‏ى ماه محرم‏

05/ 11/ 84

بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏
  

نزديكى ماه محرم و ايّام پُرحماسه و پُرتپش عاشورا، اين فرصت را به اين بنده‏ى حقير داده است كه در خدمت شما عزيزان - جمعى از فضلا، گويندگان، واعظان و بيداركنندگان دل‏ها و مغزها و فكرها - باشم....

از اين‏كه زحمت كشيديد تشريف آورديد، تشكر مى‏كنم؛ بخصوص عزيزانى كه از قم تشريف آوردند. يك جمله در باب عاشورا و يك جمله هم در باب تبليغ عرض كنيم:

در باب عاشورا آنچه كه عرض مى‏كنم - البته يك سطر از يك كتاب قطور است - اين است كه عاشورا يك حادثه‏ى تاريخىِ صرف نبود؛ عاشورا يك فرهنگ، يك جريان مستمر و يك سرمشق دائمى براى امت اسلام بود.

حضرت ابى‏عبداللَّه (عليه‏السّلام) با اين حركت - كه در زمان خود داراى توجيه عقلانى و منطقى كاملاً روشنى بود - يك سرمشق را براى امت اسلامى نوشت و گذاشت. اين سرمشق فقط شهيد شدن هم نيست؛ يك چيزِ مركب و پيچيده و بسيار عميق است. سه عنصر در حركت حضرت ابى‏عبداللَّه (عليه‏السّلام) وجود دارد: عنصر منطق و عقل، عنصر حماسه و عزت، و عنصر عاطفه.

عنصر منطق و عقل در اين حركت، در بيانات آن بزرگوار متجلى است؛ قبل از شروع اين حركت، از هنگام حضور در مدينه تا روز شهادت. جمله، جمله‏ى اين بيانات نورانى، بيان‏كننده‏ى يك منطق مستحكم است. خلاصه‏ى اين منطق هم اين است كه وقتى شرايط وجود داشت و متناسب بود، وظيفه‏ى مسلمان، «اقدام» است؛ اين اقدام خطر داشته باشد در عالى‏ترين مراحل، يا نداشته باشد. خطرِ بالاترين، آن است كه انسان جان خود و عزيزان و نواميس نزديك خود - همسر، خواهر، فرزندان و دختران - را در طبق اخلاص بگذارد و به ميدان ببرد و در معرض اسارت قرار دهد. اينها چيزهايى است كه از بس تكرار شده، براى ما عادى شده، در حالى كه هر يك از اين كلمات، تكان‏دهنده است. بنابراين، حتى اگر خطر در اين حد هم وجود داشته باشد، وقتى شرايط براى اقدام متناسبِ با اين خطر وجود دارد، انسان بايد اقدام كند و دنيا نبايد جلوى انسان را بگيرد؛ ملاحظه‏كارى و محافظه‏كارى نبايد مانع انسان شود؛ لذت و راحت و عافيتِ جسمانى نبايد مانع راهِ انسان شود؛ انسان بايد حركت كند. اگر حركت نكرد، اركان ايمان و اسلام او بر جا نيست. «انّ رسول‏اللَّه (صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله) قال: من رأى سلطانا جائرا مستحلّا لحرم اللَّه و لم يغيّر عليه بفعل و لاقول كان حقّا على‏اللَّه ان يدخله مدخله»؛ منطق، اين است. وقتى اساس دين در خطر است، اگر شما در مقابل اين حادثه‏ى فزيع، با قول و فعل وارد نشويد، حقِ على‏اللَّه است كه انسان بى‏مسؤوليت و بى‏تعهد را با همان وضعيتى كه آن طرف مقابل - آن مستكبر و آن ظالم - را با آن روبه‏رو مى‏كند، مواجه كند.

حسين‏بن‏على (عليه‏السّلام) در خلال بيانات گوناگون - در مكه و مدينه و در بخش‏هاى مختلف راه، و در وصيت به محمدبن‏حنفيه اين وظيفه را تبيين كرده و آن را بيان فرموده است. حسين‏بن‏على (عليه‏السلام) عاقبتِ اين كار را مى‏دانست؛ نبايد تصور كرد كه حضرت براى رسيدن به قدرت - كه البته هدف آن قدرت، مقدس است - چشمش را بست و براى آن قدرت حركت كرد؛ نه، هيچ لزومى ندارد كه يك نگاه روشنفكرانه ما را به اين‏جا بكشاند. نخير، عاقبت اين راه هم بر حسب محاسبات دقيق براى امام حسين (عليه‏السّلام) با روشن‏بينى امامت قابل حدس و واضح بود؛ اما «مسأله» آن‏قدر اهميت دارد كه وقتى شخصى با نفاستِ جان حسين‏بن‏على (عليه‏السّلام) در مقابل اين مسأله قرار مى‏گيرد، بايد جان خود را در طبق اخلاص بگذارد و به ميدان ببرد؛ اين براى مسلمان‏ها تا روز قيامت درس است و اين درس عمل هم شده است و فقط اين‏طور نبوده كه درسى براى سرمشق دادن روى تخته‏ى سياه بنويسند، كه بعد هم پاك بشود؛ نه، اين با رنگ الهى در پيشانى تاريخ اسلام ثبت شد و ندا داد و پاسخ گرفت، تا امروز.

در محرّم سال 42، امامِ بزرگوار ما از اين ممشاء استفاده كرد و آن حادثه‏ى عظيم پانزده خرداد به وجود آمد. در محرّم سال 1357 هم امام عزيز ما باز از همين حادثه الهام گرفت و گفت: «خون بر شمشير پيروز است» و آن حادثه‏ى تاريخى بى‏نظير - يعنى انقلاب اسلامى - پديد آمد. اين، مالِ زمان خود ماست؛ جلوى چشم خود ماست؛ ولى در طول تاريخ هم اين پرچم براى ملت‏ها پرچمِ فتح و ظفر بوده است و در آينده هم بايد همين‏طور باشد و همين‏طور خواهد بود. اين بخشِ «منطق»، كه عقلانى است و استدلال در آن هست. بنابراين، صرفِ يك نگاه عاطفى، حركت امام حسين را تفسير نمى‏كند و بر تحليل جوانب اين مسأله قادر نيست.

عنصر دوم، حماسه است؛ يعنى اين مجاهدتى كه بايد انجام بگيرد، بايد با عزت اسلامى انجام بگيرد؛ چون «العزّةللَّه و لرسوله و للمؤمنين». مسلمان در راهِ همين حركت و اين مجاهدت هم، بايستى از عزت خود و اسلام حفاظت كند. در اوج مظلوميت، چهره را كه نگاه مى‏كنى، يك چهره‏ى حماسى و عزتمند است. اگر به مبارزات سياسى، نظامىِ گوناگونِ تاريخ معاصر خودمان نگاه كنيد، حتى آنهايى كه تفنگ گرفته‏اند و به جنگ روياروى جسمى اقدام كرده‏اند، مى‏بينيد كه گاهى اوقات خودشان را ذليل كردند! اما در منطق عاشورا، اين مسأله وجود ندارد؛ همان جايى هم كه حسين‏بن‏على (عليه‏السّلام) يك شب را مهلت مى‏گيرد، عزتمندانه مهلت مى‏گيرد؛ همان جايى هم كه مى‏گويد: «هل من ناصرٍ» - استنصار مى‏كند - از موضع عزت و اقتدار است؛ آن جايى كه در بين راه مدينه تا كوفه با آدم‏هاى گوناگون برخورد مى‏كند و با آنها حرف مى‏زند و از بعضى از آنها يارى مى‏گيرد، از موضع ضعف و ناتوانى نيست؛ اين هم يك عنصر برجسته‏ى ديگر است. اين عنصر در همه‏ى مجاهداتى كه رهروان عاشورايى در برنامه‏ى خود مى‏گنجانند، بايد ديده شود. همه‏ى اقدام‏هاى مجاهدت‏آميز - چه سياسى، چه تبليغى، چه آن‏جايى كه جاى فداكارى جانى است - بايد از موضع عزت باشد. در روز عاشورا در مدرسه‏ى فيضيه، چهره‏ى امام را نگاه كنيد: يك روحانى‏اى كه نه سرباز مسلح دارد و نه يك فشنگ در همه‏ى موجودى خود دارد، آن‏چنان با عزت حرف مى‏زند كه سنگينى عزت او، زانوى دشمن را خم مى‏كند؛ اين موضع عزت است. امام در همه‏ى احوال همين‏طور بود؛ تنها، بى‏كس، بدون عِدّه و عُدّه، اما عزيز؛ اين چهره‏ى امام بزرگوار ما بود. خدا را شكر كنيم كه ما در زمانى قرار گرفتيم كه يك نمونه‏ى عينى از آنچه را كه بارها و سال‏ها گفته‏ايم و خوانده‏ايم و شنيده‏ايم، جلوى چشم ما قرار داد و به چشم خودمان او را ديديم؛ و او، امام بزرگوار ما بود.

عنصر سوم، عاطفه است؛ يعنى هم در خود حادثه و هم در ادامه و استمرار حادثه، عاطفه يك نقش تعيين‏كننده‏اى ايجاد كرده است، كه باعث شد مرزى بين جريان عاشورايى و جريان شيعى با جريان‏هاى ديگر پيدا شود. حادثه‏ى عاشورا، خشك و صرفاً استدلالى نيست، بلكه در آن عاطفه با عشق و محبت و ترحم و گريه همراه است. قدرت عاطفه، قدرت عظيمى است؛ لذا ما را امر مى‏كنند به گريستن، گرياندن و حادثه را تشريح كردن. زينب كبرى (سلام‏اللَّه‏عليها) در كوفه و شام منطقى حرف مى‏زند، اما مرثيه مى‏خواند؛ امام سجاد بر روى منبر شام، با آن عزت و صلابت بر فرق حكومت اموى مى‏كوبد، اما مرثيه مى‏خواند. اين مرثيه‏خوانى تا امروز ادامه دارد و بايد تا ابد ادامه داشته باشد، تا عواطف متوجه بشود. در فضاى عاطفى و در فضاى عشق و محبت است كه مى‏توان خيلى از حقايق را فهميد، كه در خارج از اين فضاها نمى‏توان فهميد. اين سه عنصر، سه عنصر اصلىِ تشكيل‏دهنده‏ى حركت عاشورايى حسين‏بن‏على (ارواحنافداه) است كه يك كتاب حرف است و گوشه‏اى از مسائل عاشوراى حسينى است؛ اما همين يك گوشه براى ما درس‏هاى فراوانى دارد.

ما مبلّغان، زير نام حسين‏بن‏على تبليغ مى‏كنيم.

اين فرصت بزرگ را يادِ اين بزرگوار به مبلّغان دين بخشيده است، كه بتوانند تبليغ دين را در سطوح مختلف انجام بدهند. هر يك از آن سه عنصر بايد در تبليغ ما نقش داشته باشد؛ هم صِرف پرداختن به عاطفه و فراموش كردن جنبه‏ى منطق و عقل كه در ماجراى حسين‏بن‏على (عليه‏السّلام) نهفته است، كوچك كردن حادثه است، هم فراموش كردن جنبه‏ى حماسه و عزت، ناقص كردن اين حادثه‏ى عظيم و شكستن يك جواهر گرانبهاست؛ اين مسأله را بايد همه - روضه‏خوان، منبرى و مداح - مراقب باشيم.

تبليغ يعنى چه؟ تبليغ يعنى رساندن؛ بايد برسانيد. به كجا؟ به گوش؟ نه؛ به دل. بعضى از تبليغ‏هاى ما حتى به گوش هم درست نمى‏رسد! گوش هم حتى آن را تحمل و منتقل نمى‏كند! گوش كه گرفت، مى‏دهد به مغز؛ قضيه اين‏جا نبايد تمام بشود، بلكه بايد بيايد در دل نفوذ و رسوخ كند و به هويت ما هويت مستمع - تبديل شود. تبليغ براى اين است. ما تبليغ نمى‏كنيم فقط براى اين‏كه چيزى گفته باشيم؛ ما تبليغ مى‏كنيم براى اين‏كه آنچه را كه موضوع تبليغ است، در دل مخاطب وارد شود و نفوذ كند. آن چيست؟ آن، همه‏ى آن چيزهايى است كه در اسلام به عنوان ارزش، مورد حمايت جان و حرم و ناموس حضرت ابى‏عبداللَّه (عليه‏السّلام) قرار گرفت، كه همه‏ى پيغمبران و اولياى الهى ديگر و وجود مقدس رسول‏اللَّه هم همين‏طور عمل كردند، كه البته مظهرش حسين‏بن‏على (عليه‏السّلام) است. ما مى‏خواهيم منطق دين، ارزش‏هاى دينى، اخلاق دينى و همه‏ى چيزهايى را كه در بناى يك شخصيت انسانى بر مبناى دين تأثير دارد، تبليغ كنيم؛ براى اين‏كه مخاطب ما به همين شخصيت دينى تبديل شود.

از جمله‏ى اين كارها، بناى حكومت اسلامى است. اين را من عرض بكنم كه تشكيل حكومت اسلامى، يكى از معجزه‏گون‏ترين كارهاست، اما اين مسأله نبايد تشكيل هويت انسانى افراد را - فرد فردِ انسان‏هايى را كه ما با آنها سر و كار داريم - از ياد ما ببرد. اين، خيلى مهم است. نبى مكرّم اسلام انسان‏ها را اول ساخت؛ اول اين پايه‏ها را تراشيد، تا توانست اين بنا را بر روى دوش آنها قرار دهد. در تمام مدت آن ده سال - كه بيش از صد سال كار در اين ده سال متراكم شده است - پيغمبر در همه جا؛ در بحبوحه‏ى جنگ، در هنگام ساختن، در هنگام عبادت كردن، در هنگام گفتگو كردن با مردم، بناى هويت انسان‏هاى مخاطبِ خودش را فراموش نكرد؛ پيغمبر در غوغاى جنگ‏هاى خطرناك مثل احزاب، بدر و اُحد هم انسان‏سازى مى‏كرد. آيات قرآن را ملاحظه كنيد! «انسان‏سازى» هدفِ اين تبليغ است و اين، يكى از بزرگترين كارهاست.

از دو طرف نبايد لطمه بخوريم: نه ما بايد مسائل سياسى را بكلى از حيطه‏ى حرف و گفت و تلاش و مجاهدتِ تبليغى خودمان خارج كنيم؛ آن‏چنان كه دشمنان روى آن ده‏ها سال سرمايه‏گذارى كردند، ولى نهضت اسلامى آمد و اين سرمايه‏گذارى را آتش زد و از بين برد و گفتار و انديشه‏ى سياسى را وارد متن فعاليت‏هاى دينى كرد، و نه از اين طرف بايد بيفتيم كه تصور كنيم همه‏ى منبر، همه‏ى تبليغ، همه‏ى مخاطبه‏ى با مردم و با مؤمنين، يعنى اين كه بنشينيم مسائل امريكا و اسرائيل و مسائل سياسى را تحليل كنيم؛ نخير، يك كارِ واجب‏تر اگر نباشد، واجب ديگرى وجود دارد و آن، دلِ مخاطب شماست. دل و جان و فكر او را بايستى تعمير و آباد و سيراب كنيم. البته اين به يك منبع درونى احتياج دارد. ماها بايد يك چيزى در خودمان داشته باشيم تا بتوانيم اين تأثير را بر مخاطب بگذاريم، والّا نمى‏شود. در آن سرمايه‏ى درونى، بايد عنصر فكر و منطق باشد؛ بايد به فكر و منطقِ درست مجهز شويم، تا حرف سُست زده نشود. آنهايى كه گفته‏اند يكى از مؤثرترين حمله‏ها، دفاع‏هاى ناقص و بد است، حرف كاملاً درستى زده‏اند. وقتى دفاع از دين، ضعيف و سُست و بد باشد، تأثيرش از حمله‏ى به دين، بيشتر است؛ بايد از اين، به خدا پناه ببريم. مبادا در حرف و منبر و تبليغ ما - آنچه به عنوان تبليغ داريم انجام مى‏دهيم - حرف سُست، بى‏منطق و ثابت نشده‏اى وجود داشته باشد. گاهى بعضى از چيزهايى كه در كتابى هست و سند ندارد، خود، يك حكمت و مسأله‏ى اخلاقى است، كه ديگر سند نمى‏خواهد و مى‏توانيم آن را بيان كنيم؛ اين، عيبى ندارد؛ اما يك وقت هست كه يك چيزى دور از ذهن مخاطب است، كه باورش براى او مشكل است؛ اين را نبايد بگوييم؛ چون اين مسأله، او را از اصل قضيه دور مى‏كند و موجب موهون شدن دين و مبلّغ دين در ذهن و دل او مى‏شود و خيال مى‏كند اين، از منطق عارى است؛ در حالى كه پايه‏ى كار ما منطق است. بنابراين، منطق، عنصر اصلى در تبليغ ماست.

بعد از اين، نوبت به چگونه عمل كردنِ ما مى‏رسد. ما در فلان شهر يا روستا براى تبليغ وارد مى‏شويم؛ رفتار، نشست و برخاست، معاشرت، نگاه و عبادت ما، دلبستگى يا دلبسته نبودن ما به تنعمات دنيوى و خورد و خواب ما، رساترين تبليغ يا ضدتبليغ است؛ درست باشد، تبليغ است؛ غلط باشد، ضدتبليغ است. ما در محيط اجتماعى و محيط زندگى چطور مى‏توانيم دل مردم را به منشأ گفتار خودمان مطمئن كنيم و اعتماد آنها را برانگيزيم؛ در حالى كه از مذمتِ شهوات دنيوى حرف مى‏زنيم و در عمل خداى نكرده خودمان طور ديگرى عمل مى‏كنيم! از مذمت دل سپردن به پول و حركت كردن و مجاهدت كردن در راه زياده‏خواهى‏هاى دنيوى حرف بزنيم؛ اما عمل ما طور ديگرى باشد! چطور چنين چيزى ممكن است اثر بكند؟! يا اثر اصلاً نمى‏كند، يا اثرِ زودگذر مى‏كند، يا اثرى مى‏كند كه بعد با كشف واقعيتِ كار ما، درست به ضداثر تبديل مى‏شود. بنابراين، عمل بسيار مهم است.

عنصر سوم، هنرمندى در نحوه‏ى بيان است. من به منبر خيلى عقيده دارم. امروز اينترنت، ماهواره، تلويزيون و ابزارهاى گوناگون ارتباطىِ فراوان هست، اما هيچ‏كدام از اينها منبر نيست؛ منبر يعنى روبه‏رو و نفس‏به‏نفس حرف زدن؛ اين يك تأثير مشخص و ممتازى دارد كه در هيچ‏كدام از شيوه‏هاى ديگر، اين تأثير وجود ندارد. اين را بايد نگه داشت؛ چيز باارزشى است؛ منتها بايستى آن را هنرمندانه ادا كرد تا بتواند اثر ببخشد.

يك نكته در همين زمينه‏ى تبليغ عرض بكنم: در دعاى صحيفه‏ى سجاديه يك جا حضرت سجاد (عليه‏السّلام) از طرف خودش به خداوند متعال عرض مى‏كند كه: «تفعل ذلك يا الهى بمن خوفه اكثر من رجائه لا ان يكون خوفه قنوطاً»؛ من خوفم از رجايم بيشتر است، نه اين‏كه مأيوس باشم. اين، يك اعلان رسمى و دستورالعمل است. خوف را همراه رجاء حتماً به دل‏ها بدميد؛ و خوف را بيشتر. اين‏كه ما آيات رحمت الهى را بخوانيم - كه بعضى از اين آيات و مبشرات، مخصوص يك دسته‏ى خاصى از مؤمنين است و به ما ربطى ندارد - و يك عده‏اى را غافل كنيم و نتيجه‏اش اين بشود كه خيال كنند - با يك توهّم معنويت - غرق در معنويتند و از واجبات و ضروريات دين در عمل غافل بمانند، درست نيست. در قرآن، بشارت مخصوص مؤمنين است؛ اما انذار براى همه است؛ مؤمن و كافر مورد انذارند. پيغمبر خدا گريه مى‏كند، شخصى عرض مى‏كند: يا رسول‏اللَّه! خداوند فرمود: «ليغفر لك اللَّه ما تقدّم من ذنبك و ما تأخر». اين گريه براى چيست؟ عرض مى‏كند: «أولا اكون عبدا شاكرا»؛ يعنى اگر شكر آن مغفرت را نكنم، پايه‏ى آن مغفرت سُست خواهد شد. در همه حال، انذار بايد بر دل ما و مستمعان ما حاكم باشد. راه، راهِ دشوارى است؛ بشر بايست خود را براى پيمودن اين راه و رسيدن به آن سرمنزل آماده كند.

كار تبليغ، كارِ بسيار بزرگ، حساس و مؤثرى است.

امروز بركات تبليغ‏هاى گذشته را مشاهده مى‏كنيم و فردا بركات تبليغ امروزِ شما را ان‏شاءاللَّه جامعه مشاهده خواهد كرد. تأثيرات تبليغ، دفعى و آنى نيست؛ طولانى‏مدت است. مبلّغ دين اگر ظواهرى را مشاهده مى‏كند كه به گمان او ظواهر غير دينى است، مأيوس نشود. اين توهّماتى كه بعضى شايع مى‏كنند كه جوان‏ها از دين برگشته‏اند، همه را جنگ روانى بدانيد، كه واقع قضيه هم همين است. اين‏طور نيست؛ جوان‏هاى ما دل را به طرفِ دين دارند و تشنه‏ى حقايق دينند و دل‏هاشان تشنه است. هر جوانِ سالم‏الفطره و سالم‏الطبيعه‏اى اين‏طور است؛ مخصوص اين‏جا هم نيست. اين‏جا بحمداللَّه زمينه هم آماده است؛ تشنه‏اند و مشتاق؛ بايد كامِ جان آنها را سيراب و با حقايق دينى شيرين كرد؛ اين نتيجه‏اش را خواهد بخشيد و فرداى جامعه‏ى ما از اين موهبت‏ها بهره‏مند خواهد شد.

از خداى متعال مسألت مى‏كنيم كه همه‏ى ما و شما را هم قدردان تبليغ دين، ارزش‏هاى الهى و اين صراط مستقيمى كه انقلاب در مقابل ما باز كرده است، قرار بدهد و هم ان‏شاءاللَّه ما را موفق بدارد كه بتوانيم به اين وظايف سنگين عمل كنيم.

والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته

http://www.khamenei.ir/FA/Speech/detail.jsp?id=841105A

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/11/09ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط سید حسين علوی |

بسم‌الله الرحمن الرحيم

س1: اينكه فرموديد توده‌ي مردم مسائل را به خوبي مي‌فهمند، در اين رابطه آياتي مانند اكثر الناس لايعلمون و اكثر الناس لا يعقلون، يعني بيشتر مردم نمي‌دانند و بيشتر مردم نمي‌فهمند را چگونه معني مي‌فرمائيد؟

ج1: در پاسخ بايد عرض كنم كه: عبارت دوم يعني اكثرالناس لايعقلون اصلاً در قرآن چنين چيزي نيست لكن عبارت: اكثرهم لا يعقلون، يعني بيشتر آنان نمي‌فهمند داريم، ولذا فرق است بين اكثرالناس لا يعقلون و اكثر هم لا يعقلون، وقتي ما بگوئيم اكثرالناس لايعقلون، يك قضاوتي است كه چند ميليارد انسان را شامل مي‌شود و چنين قضاوتي در قرآن نيست. چگونه بيشتر مردم نمي‌فهمند؟ و حال اينكه همه‌ي مردم تقريباً مي‌فهمند. اما اگر گفتيم: اكثر هم لا يعقلون، يعني بيشتر آنان نمي‌فهمند، اين ضمير «هم» بر مي‌گردد به آن تعبير و جمله‌ي ماقبلش كه غالباً مربوط به كفار است. مثلاً فرض كنيد اگر گفته مي‌شود آيات الهي اينگونه است و خدا مثلاً چنين قدرتي دارد، ولكن، اكثرهم لايعقلون: بيشتر آنها نمي‌فهمند. اين برمي‌گردد به منكرين چون اگر منكرين مي‌فهميدند منكر نمي‌شدند، ولذا بيشتر منكرين آن حقيقتي را كه به آنها ارائه شده اين را نفهميدند و الان هم مي‌شود گفت: وقتي ما حقيقت را بر يك گروهي عرضه مي‌كنيم، مي‌بينيم آنها انكار مي‌كنند و همانطور كه در آيه قبل انكارشان ذكر شده، بايد بگوئيم كه بيشتر آنها نمي‌فهمند و در عين حال انكار مي‌كنند. پس علت انكار بيشتر مردم نفهميدن است.

وقتي شما يك حقيقتي را بر گروهي از مردم عرضه بكنيد اگر قبول كردند معلوم است كه مي‌فهمند، و اگر انكار كردند، اين انكار آنها حاكي از اين است كه بيشتر آنها حقيقت را درك نكردند و يك عده‌ي اقليتي هم هستند كه حقيقت را درك كرده‌اند لكن از روي عناد قبول نكردند، يك چنين تعبيري در قرآن وجود دارد، اما اين، خيلي فرق دارد با اينكه ما بگوئيم اكثر مردم دنيا اصلاً نمي‌فهمند! چه چيزي را نمي‌فهمند؟ اين نمي‌فهمند يك چيز مطلقي است، مثل اينست كه بگوييم اصلاً داراي فهم نيستند و اين غلط است. پس اين تعبير «اكثر الناس لايعقلون، در قرآن نيست، اما اكثرالناس لايعلمون» يعني بيشتر انسانها نمي‌دانند هست آنهم بطور مطلق كه گفته باشد اكثر انسانها نمي‌دانند عيني هيچ چيز را نمي‌دانند چنين چيزي نداريم، باز هم قرآن چند آيه را من يادداشت كردم: قل ان ربي يبسط الرزق لمن يشاء ويقدر (سبأ - 36): بگو بتحقيق اين خداي من است، كه روزي انسانها را باز مي‌كند و بسته مي‌كند و اين يك حقيقتي است كه خداي متعال روزي را براي بعضي گشاده و براي بعضي تنگ مي‌كند، بعد دنبالش مي‌گويد: ولكن اكثر الناس لا يعلمون: اما بيشتر مردم اين حقيقت را نمي‌دانند، و حقيقت هم همين است كه بيشتر مردم نمي‌دانند كه ملاك روزي و سررشته‌ي روزي دست خداست و خداست كه روزي رابراي انسانها باز مي‌كند و مي‌بندند، اما كيفيت آن چگونه است؟ يك تعبيري دارد كه حالا نمي‌خواهيم وارد اين مقوله بشويم، لكن اين حقيقت كه سررشته‌ي روزي انسانها به دست خداست و تقديرات الهي در آن تأثير دارد، اين را بيشتر مردم نمي‌دانند، نه اينكه هيچ چيز را نمي دانند. يا آيه ديگري كه مي‌فرمايد: وما ارسلناك الاّ كافه للناس بشيراً و نذيزاً (سبأ - 28) ما ترا نفرستاديم مگر به عنوان بشارت دهنده و انذار كننده براي همه‌ي‌مردم دنيا، و بعد دنبالش دارد كه: ولكن اكثرالناس لا يعلمون (سبأ - 36) ولي اكثر مردم نمي‌دانند. و اين يك حقيقت است كه اكثر مردم دنيا نمي‌دانند كه خداي تعالي پيغمبر خاتم را براي تبشير و انذار انسانها فرستاده، پس يك مورد خاصي را مي‌گويد: اكثرالناس لايعلمون و يا يك آيه‌ي ديگر كه مي‌فرمايد: والله غالب علي امره و لكن اكثرالناس لا يعلمون (يوسف - 21) خدا بر كار خودش غالب است، يعني مسلط بركار خودش هست و بدون ترديد اراده‌ي خودش را تحقق مي‌بخشد، اما اكثر مردم خبر ندارند كه خداي متعال اراه‌ي خودش را تحقق مي‌بخشد. پس اينطور نيست كه ما تصور كنيم قرآن كريم اكثريت انسانها را بطور مطلق گفته باشد نمي‌فهمند، تا اگر ما گفتيم توده‌ي مردم مسائل را بخوبي مي‌فهمند، يكي بگويد شما چطور مي‌گوئيد بخوبي مي‌فهمند و حال اينكه خدا مي‌گويد نمي‌فهمند؟

چنين چيزي نداريم كه خدا گفته باشد نمي‌فهمند، بلكه حقيقت اين است كه توده‌ي مردم حقايق و مسائل را به خوبي مي‌فهمند البته هيچ انساني همه‌ي حقايق را بخودي خود نمي‌فهمند، اما وقتي كساني باشند كه براي مردم تبيين و روشنگري كنند توده‌ي انسانها چون غرض ندارند، برخلاف روشنفكران غرب‌زده مسائل را خوب مي‌فهمند و حقايق را مي‌پذيرند.

الان در كشور خودمان بسياري از حقايق هست كه خيلي از روشنفكران نمي‌فهمند فرضاً امكان ايستادگي در مقابل قدرتهاي مستكبر و مسلط امروز عالم را تحليل‌گران سياسي نمي‌فهمند و مي‌گويند مگر مي‌شود در مقابل آمريكا ايستاد؟! شما اگر به تحليل‌هاي تحليل‌گران سياسي نگاه كنيد هرجا كه باشند وقتي محاسبه مي‌كنند، مي‌گويند دودوتا چهارتاست، آنها پول دارند، تكنولوژي دارند، پيشرفت‌هاي علمي دارند، مغزهاي فعال دارند، قدرت تبليغاتي دارند، قدرت سياسي دارند، قدرت لشگركشي دارند، ببينيد با كويت چه كردند؟ با عراق چه كردند؟ و در جاهاي ديگر چه كردند؟ چگونه مي‌شود در مقابل آمريكا ايستاد؟ بهرحال اگر واقعاً كار دست تحليل‌گرها و حسابگرهاي روشنفكر و متخصصين و كارشناسان باشد همه بايد بروند در مقابل آمريكا سرخم كنند و بگويند: هر چه شما مي‌فرمائيد همان است، اما توده‌ي مردم مي‌گويند چرا نمي‌شود ايستاد؟ يعني يك احساس روشني دارند و اگر چه آن احساس علمي و تحليلي كه مخصوص روشنفكران است را ندارند اما احساس روشن غيرعملي و ادراكي دارند و مي‌گويند چرا نمي‌شود ايستاد، بعد هم در عمل كه نگاه مي‌كنيم مي‌بينيم واقعاً مي‌شود ايستاد! چون وقتي يك ملتي تصميم گرفت مي‌ايستد. امروز هم دنياي استكباري در يك تحليل نهايي، يك روشنفكر متخصصي كه احساسات صحيح و دقيق داشته باشد و مسائل را بدون زاويه‌هاي ديد مخصوص دنبال بكند، بالاخره به همين نتيجه مي‌رسد و مي‌بيند كه تمام هّم و غّم استكبار دنيا اين است كه عقايد توده‌ها را برگرداند به آن طرفي كه خودشان مي‌خواهند، چون اگر عقايد توده‌ها در آن طرفي كه آنها مي‌خواهند قرار نداشته باشد، واقعاً نمي‌شود با اينها مقابله كرد. ولذا با توده‌هاي مردم چه بايد كرد؟ آيا مي‌شود آنها را كشت؟ چنين چيزي امكان پذير نيست. آيا امروز مي‌شود حكومت‌هاي متكي به مردم را تكان داد؟ شما ببينيد حكومت‌هاي اروپاي شرقي كه غيرمردمي و حكومت‌هاي حزبي‌ي صدرصد و متكي به حزب كمونيست بودند، مكانيزم مخصوص حزب كمونيست يك نفر را بر سركار مي‌آورد، مثل بسياري از دولت‌هاي اروپاي شرقي كه به پشتيباني‌ي دولت شوروي سركار آمده بودند. هرجا با شوروي مخالفت مي‌كردند آنها وارد مي‌شدند. در چك‌اسلواكي، در لهستان، در مجارستان و در بلغارستان شورويها هرچه مي‌خواستند همان مي‌شد، يعني حكومت واقعاً از مردم منقطع بود و هيچ‌ منش مردمي نداشت، لذا با يك اشاره در ظزف چند ماه همه‌ي اينها مثل ساختمانهاي مقوايي كه آب زير پاي‌شان بيفتد، همه خم شدند و فرو ريختند. حكومت كوبا كه در قلب آمريكا و زير گوش آمريكاست با آن همه دشمني كه آمريكا دارد هنوز آنگونه نشده است و با وجود اينكه آقاي بوش و ديگران در مصاحبه‌هاي‌شان حرص و جوش مي‌خوردند هنوز سرجايش ايستاده است و من بعضي از اوقات كه مجله‌هاي آمريكاوي را مطالعه مي‌كنم،‌ مي‌بينم مرتب كاريكاتور و طنز درست مي‌كنند و اين مطلب در آنجا منعكس است. البته حكومت كوبا مشكلات دارد، اما چون بطور نسبي يك اتكائي به مردم دارد و چون با مردم خودش مبارزه كرد. و به اتفاق مردم سركار آمده، مردم هم او را به اسم فيدل مي‌شناسند و من كه از نزديك با او مفصل صحبت كردم اخلاقاً يك آدم مردمي است و اينكه هنوز نتوانستند با او كاري بكنند، به خاطر اين است كه متكي‌ي به مردم است. گرچه بر اثر تبليغات و فشار آوردن روي افكار عمومي و بر اثر فشار اقتصادي ممكن است او را هم از پاي درآورند و نهايتاً هم اين كار را مي‌كنند، اما ببينيد چقدر تفوت دارد؟ اينجا افكار عمومي پشت سر دولت هست و آنجاها نبود، لذا مشكل براي‌شان افكار عمومي است، پس اينكه قدرتهاي گدن كلفت، آنجاهايي كه افكار و تبليغا‌ت‌شان كارگر نشده باشد نمي‌توانند كاري بكنند يك حقيتي است كه اين حقيقت را يك متخصص و يك كارشناس و يك اقتصاددان و يك سياسي حرفه‌اي نمي‌فهمد، اگر هم بگوئيم: مي‌گويد ممكن نيست با آمريكا در افتاد. لكن توده‌ي مردم اين حقيقت بسياري از حقايق از همين قبيل را مي‌فهمند، البته مشروط براينكه با توده‌هاي مردم در ميان گذاشته شده باشد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/11/04ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط سید حسين علوی |

مطالب قدیمی‌تر